من نماز اولى نبودم ولى سالهاى زيادى بود که نماز جمعه نرفته بودم. اين زياد که مىگم خيلى خيلى زياده. در واقع بر مىگرده به بيشتر از ۲۰ سال پيش که من دانشگاه قبول شدم و از شهرستان آمدم تهران. شايد يکبار راهنمايى بودم که ما را از شهرستان آوردند نماز جمعهى تهران که هيچ از آن يادم نيست. غير از آن اگر درست يادم مانده باشد بقيهى نمازهاى جمعه را پشت سر مرحوم آشيخ عباس خوانده بودم تا ديروز …
راستش نمىدونم از ۲۰ سال پيش به اين طرف آداب نماز جمعه عوض شده يا اين تفاوت تهرانىها و شهرستانىهاست. چون به نظرم يک چيزهاى مختصرى بين روش گذشتهى ما در شهرستان و روش ديروز تهرانىها فرق مىکرد. مثلا ديروز قبل از شروع خطبه مردم براى خطيب تعيين تکليف مىکردند که اگر سکوت کند خائن است. به نظرم زمان ما و در شهرستان رسم بر اين بود که خطيب به مردم مىگفت چه بکنند و چه نکنند و اگر چه شد کى خائن است و …
يک تفاوت ديگه اين بود که زمان ما هر چى پشت بلندگو مىگفتند ما همان را تکرار مىکرديم. ولى ديروز اين تهرانىها در جواب وزير شعار يه چيزاى ديگه مىگفتند. مثلا وقتى اون مىگفت «مرگ بر انگليس» مردم مىگفتند «مرگ بر روسيه» يا در جواب «خونى که در رگ ماست، هديه به رهبر ماست» مىگفتند «خونى که در رگ ماست، هديه به ملت ماست»
خوب اينها خيلى تفاوت مهمى نبود. بخش مهم قضيه اين بود که ما را به نماز جمعه راه نمىدادند، حتا يکى مىگفت نماز جمعه رو بستهاند. امان از اين لهجهى تهرانىها آخه مگه نماز رو هم مى شه بست. شايد منظورش اين بوده که محل نماز جمعه رو بستهاند. البته اين ظاهر قضيه بود و من بعدا فهميدم مىخواهند بفهمند ما چقدر در اين تصميممان جدى و راسخ هستيم. چون با فشار و زور از بين گاردىها رد شديم. آهان يادم آمد، زمان ما فقط چند تا پاسدار بودند که که اگه مىخواستيم وارد مسجد جامع بشيم ما را مىگشتند. يکى دو نفر هم کنار آشيخ عباس مىايستادند. اون روزها خبر از گاردىها نبود. خوب البته شايد چون تهرون شهر بزرگيه، وضع فرق مىکنه. خلاصه اينکه ما از صف گاردىها گذشتيم و جالبه که ديدم سخنران قبل از خطبهها داره صحبت مىکنه ولى اونجا ملت با چه شور و حرارتى دارن شعار مىدن و البته من ربطى بين شعارها و صحبتهاى سخنران پيدا نکردم. خوب تهرانى هستند ديگه …
فکر نکنيد ماجرا به همينجا ختم شدها، نه. يک وقت به ما گفتند بشيند. من هرچه فکر کردم ديدم اينجا جلوى سر در دانشگاه قاعدتا بايد جلوتر از امام باشد، اينجا که نمىشه نشست. ولى خوب باز گفتيم لابد رسم تهرانىهاست يا فتواى جديد است. بعد از مدتى يک سرى موتور سوار آمدند تا از روى ما که نشسته بوديم رد شوند و شروع کردند به باتوم زدن. البته خوب من به طور طبيعى مثل بقيه فرار کردم. فکر کنم با اين کارمون نشون داديم که ما مخلص واقعى نيستيم و به همين دليل گاز اشکآور سمتمون پرتاب کردند. خوب البته شايد هم اين جزئى از مراسم سياسى عبادى نماز جمعه است که تازگى به اين مراسم اضافه شده، چون زمان ما و در شهرستان که اصلا از اين خبرها نبود. البته حالا که خوب فکرش رو مىکنم انگار تو تلويزيون ديده بودم که انگار اسرائيلىها هم يه همچين رسمى دارند. ولله شهر ما که از اين خبرا نبود …
با خودم گفتم واقعا دم اين مردم هميشه در صحنه گرم که هر هفته مىآن از اين هفت خوان رد مىشن براى شرکت در اين مراسم با شکوه. چيزى که من را در مورد اين نتيجهگيرى مطمئن کرد اين بود که تلويزيون ديشب اينجور صحنهها را نشون نداد و مردمى که نشون مىداد با هفتههاى قبلى فرقى نداشتند، به همينخاطر به من حق مىدهيد که فکر کنم لابد هر هفته همين بساط است. و البته به من هم حق مىدهيد که ديگه تو يک همچين مراسمى شرکت نکنم. به خدا ما در جبهه از شيميايى عراقىها جان سالم بدر برديم ولى الآن ديگه سن و سالى ازمون گذشته و آلرژى و آسم دارم و کافى است يکى دو تا نماز جمعهى ديگه برم تا به فيض شهادت برسم.
"زندگي هرکس در جامعه محکوم به زوال است از اين چه بهتر که من تا سرحد امکان در راه خدمت به وطن کوشيدهام و اکنون زندگي برايم سخت و صعب شده است و "سياست خارجي" به دست عمال خود، از من انتقام ميکشد تا از بين بروم و از افراد ملتم نخواهم که آنها وظيفه خود را در راه خدمت به وطن و مبازره براي تحصيل آزادي و استقلال با شرافت و استقامت انجام دهند."1 (زندان لشگر 2 زرهي- 14 شهريور 1333)
آيت الله کاشاني:
"خداوند عادل است و آنچه امروز بر مصدق گذشته نتيجه عدل خداوندي است ... او براي برقراري جمهوري ميکوشيد. مصدق 4 ماه قبل ميخواست که شاه را از ايران اخراج نمايد، ولي من نامهاي نوشته و از او خواستم که از مسافرت خودداري نمايد و شاه هم موقتاً از فکر سفر منصرف شد- يک هفته قبل، مصدق شاه را مجبور کرد که ايران را ترک نمايد، اما شاه با عزت و محبوبيت چند روز بعد بازگشت ... در اينجا ملت شاه را دوست دارد و رژيم جمهوري مناسب نيست."2 (در مصاحبه با روزنامهي المصري روزنامه کيهان 17 شهريور 1332)
طرح کودتا (جمعه 23 مرداد)
23 مرداد ماه مقدمات کودتا توسط شوارتسکف، شاه و سرلشگر زاهدي فراهم شده و آماده اجرا بود. طبق قرار ميبايست ساعت يک بعد از نيمه شب با حمله واحدهاي گارد سلطنتي به شهر به فرماندهي سرهنگ نصيري و چند واحد ديگر از شهر تهران، کودتا عملي گردد. اما بعلت اينکه جزئيات نقشه کودتا ساعت 5 بعد از ظهر همان روز به وسيلهي حزب، در اختيار نخستوزير قرار داده شد، کودتا عقيم ماند و کودتاچيان نيم ساعت بعد از نيمه شب با پرتاب موشک سفيدي انصراف از کودتا را به واحدهاي کودتاچي ابلاغ کردند.3
آغاز کودتا: شنبه 24 مرداد
ساعت 8 الي 9 صبح: در منزلي واقع در تجريش، جلسهاي با شرکت کيم روزولت و سران کودتا تشکيل ميشود. زاهدي باند کودتا را در "باغ مقدم" جمع ميکند و تصميم کودتا را به آنها ابلاغ مينمايد.4
ساعت 11 صبح: زاهدي وزراء و صاحب منصبان حکومت آينده را نصب ميکند. "سرلشگر دفتري (خواهرزاده مصدق) به سمت رئيس شهرباني، سرتيپ دادستان به سمت فرمانداري نظامي و سرلشگر باتمانقليچ به سمت رئيس ستاد ارتش منصوب ميشوند."5
ساعت 2 بعدازظهر: به "باغ مقدم" خبر ميرسد که مأموران فرمانداري نظامي از محل اختفاي زاهدي مطلع شدهاند و به زودي به باغ حمله خواهند کرد. همه محل را ترک ميکنند. زاهدي را به خانه يک بازرگان در حوالي ايستگاه پسيان ميبرند.6
ساعت 2/5 بعدازظهر: مأموران فرمانداري نظامي به باغ مقدم حمله ميکنند و باغ و عمارت را وارسي ميکنند، از زاهدي خبري نيست.7
ساعت 5 بعدازظهر: مصدق رئيس ستاد ارتش، سرتيپ تقي رياحي، را احضار ميکند. نسبت به عدم تحويل تانگهاي مستقر در سعدآباد اعتراض ميکند. مصدق دو روز قبل دستور داده بود تانکهاي گارد جاويدان مستقر در سعدآباد به شهر منتقل شوند. "رياحي با خشونت پاسخ ميدهد" ديگر اميدي به باقي ماندن دولت ملي ندارد، "فکر ميکرد شب آخر است".8
ساعت 6 بعدازظهر: مصدق با ابوالقاسم اميني، کفيل وزارت دربار ملاقات ميکند. به او نسبت به تأخير در تحويل تانگهاي سعدآباد اعتراض ميکند. شايعهي کودتا را طرح ميکند و ... اميني ميگويد: "شاه با تحويل تانکها موافقت کرده است به شرطي که نقل و انتقال آنها بدون سر و صدا انجام شود".9
اين تانگها قبل از 25 مرداد در باغشاه مستقر شده بود. سرهنگ دادستان به فرماندهي پادگان منصوب شده و چند تانگ در اختيارش گذاشته بودند. در روز 24 مرداد بخشنامهي محرمانهاي رسيده بود که افسران و افراد پادگان حق ندارند از سربازخانه خارج شوند. راهي براي تماس به خارج وجود نداشت.10
حوالي ساعت 7 بعدازظهر: سروان فياضي (افسر سازمان نظامي حزب توده) با سازمان جوانان تماس ميگيرد. سازمان جوانان در باغ شاه مستقر بود. فياضي ميگويد: "قرار است امشب کودتا کنند".11
ساعت 7/5 الي 8 عصر: نصيري دستور ميدهد که واحد مستقر در پادگان به سوي خانه مصدق حرکت کنند. فياضي امتناع ميکند واز همانجا به خانه مصدق تلفن ميکند.12
ساعت 8 عصر: کودتاچيان که نقشه روز قبلشان قبلاً لو رفته بود، اين بار عمليات ضربتي خود را آغاز ميکنند. کودتا رسماً آغاز ميشود.13
حدود ساعت 8/5 عصر: کاظم زرنگار (نماينده نيويورک تايمز در ايران) به همراه مخبر روزنامه نيويورک تايمز به خانه علياصغر فرهمند ميروند. فرهمند مدير کل دفتر انتشارات و تبليغات دکتر مصدق بود. خبرنگار ميگويد: "چند ساعتي نخواهد گذشت که دولت مصدق و شما دود ميشويد و به هوا خواهيد رفت."14
ساعت 9 شب: نصيري فرمان عزل شاه را براي نفرات تحت امر خود قرائت ميکند.15
ساعت 10 شب: سرهنگ دوم مبشري (عضو سازمان نظامي حزب) به خانه کيانوري ميرود و خبر کودتا را به او ميدهد.16 افسران سازمان نظامي قبل از آنکه دستوري از حزب دريافت کرده باشند خبر کودتا را به سرگرد فولادوند (از طرفداران مصدق) رسانده بودند.17
دقايقي بعد ساعت 10 تا 10/5: کيانوري به مصدق تلفن ميزند. با عصبانيت!! به او ميگويد: "حرف ما را باور نکرديد، اين هم نتيجهاش". مصدق متقابلاً سپاسگزاري ميکند. کيانوري حرفهاي شب پيش را تکرار ميکند و ميگويد: "فرد مبارزي را در رياست ارتش بگماريد". کيانوري ميگويد: "مصدق نپذيرفت". کيانوري شب قبل پيشنهاد کرده بود: "ما دوستان بسيار باارزش و فداکاري در ميان افسران داريم که پستهاي حساس فرماندهي ندارند. ما حاضريم اين افراد را به شخص شما معرفي کنيم، از آنها براي دفاع از خانه خودتان و براي پستهاي مهم فرماندهي استفاده کنيد. تنها از اين راه ميشود جلو خطر را گرفت." کيانوري ميگويد: "دکتر مصدق سپاسگزاري کرد و گفت: "نگراني شما بيش از اندازه است. آنها کاري از پيش نخواهند برد. من به سرتيپ دفتري اعتماد کامل دارم. او به من خيانت نخواهد کرد. اگر باز هم چيزي پيدا کرديد از همين راه مرا مطلع سازيد."18
ساعت 11 شب: کودتاچيان دست به کار شدند. براي دستگيري دکتر حسين فاطمي وزير خارجه، مهندس حقشناس وزير راه و مهندس غلامحسين زيرکزاده حرکت کردند. کودتاچيان همه تلفنهاي ستاد ارتش را بريده بودند.19 نقشه آن بود که نصيري ساعت 11 شب از باغ شاه حرکت کند و براي ابلاغ حکم به منزل مصدق برود. ساعت 11/5، باتمانقليچ به ستاد ارتش برود و امور را تحويل بگيرد. فرزانگان به عنوان وزير پست و تلگراف، براي تحويل گرفتن بيسيم و فرستندهي تهران برود. رضا کينژاد و صادق نراقي به ملاقات سرتيپ دفتري که براي رياست شهرباني در نظر گرفته شده بودند بروند. ديگران هم هريک به کار بپردازند و مأموريتي انجام دهند. ساعت 12 يا نيم بعد از نيمه شب هم زاهدي و پسرش به اتفاق گيلانشاه به باشگاه افسران که براي مقر نخستوزيري بطور موقت در نظر گرفته شده بود، بروند20 همچنين قرار بود طبق نقشه مقارن با حرکت نصيري به طرف منزل مصدق، گروهان مستقر در جلو کاخ نيز به کودتاچيان بپيوندند.21
ساعت 11 تا 11/5: مصدق به رئيس ستاد ارتش در زعفرانيه اطلاع ميدهد که به ستاد ارتش در زعفرانيه اطلاع ميدهد که به ستاد ارتش برود، حدود ساعت 11 رئيس شهرباني را به ستاد ميخواهد و به او دربارهي وقوع کودتا هشدار ميدهد.22 سرتيپ کياني معاون ستاد را هم مأموريت ميدهد که با بازديد واحدهاي گارد شاهنشاهي و گارد گمرکي که در باغ شاه مستقر بودند به آنجا برود. سرتيپ کياني به باغشاه که ميرسد "وضع را غيرعادي ميبيند" و به وسيله نصيري بازداشت و زنداني ميگردد. نصيري "سرهنگ 2 زند کريمي را به ستاد ارتش ميفرستد." که او هم "کمي بعد از نيمه شب" به ستاد ارتش ميرسد و "جريان توقيف سرتيپ کياني را مشروحاً" گزارش ميدهد و اظهار ميدارد که نصيري با "چهار کاميون افراد گارد و يک تانگ" به منزل مصدق رفته است.23
چند دقيقهاي از ساعت يازده گذشته نصيري به زاهدي و ديگران تلفني خبر ميدهد که حرکت کردم. و با "چهار کاميون نظامي مسلح و دو جيپ ارتشي و يک زرهپوش به سوي خانه مصدق حرکت ميکند. کودتاچيان کليهي چراغهاي اطراف خيابان کاخ و خيابان کاخ را خاموش کردهاند تا تاريکي هم کمکي باشد. 24
ساعت 11/5 تا 12: حدود ساعت يازده و نيم، باتمانقليچ هم به اتفاق مصطفي مقدم از مخفيگاه زاهدي در منزل کاشانيان (شميران، پسيان) به طرف ستاد ارتش حرکت ميکند" در ساعت 11:40 عدهاي از افسران و سربازان گارد به منزل آقاي مهندس حقشناس وزير راه و تيمسار سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش و مهندس زيرکزاده نماينده سابق مجلس حمله نموده و چون تيمسار رياحي در آن موقع در منزل نبوده و مهاجمين با تهديد فرزند خردسال ايشان نيز نتيجهاي حاصل نکردند، آقايان مهندس حقشناس و مهندس زيرکزاده را با جامهي خواب تحتاالحفظ از منزل خارج نموده و جبراً به صورتي اهانتآميز به سعدآباد بردند و در اطلاق افسر کثيف محبوس ساختند. در بين راه نيز مهندس حقشناس را با تفنگ مضروب و مصدوم نمودند. قبلاً نيز عدهاي ديگر به منزل جناب آقاي دکتر فاطمي وزير امور خارجه رفته و ايشان را هم به همين صورت بازداشت کرده بودند. کمي بعد از نيمه شب آقايان مذکور را به وسيلهي کاميون گاردشاهنشاهي به ستاد ارتش آوردند تا به تصور اينکه نقشه آنها عملي شده است و مراکز حساس ديگر به تصرف مهاجمين درآمده بازداشت نمايند. (دومين اعلاميه دولت مصدق دربارهي کودتا، 3 بعدازظهر 25 مرداد)25
30 دقيقه پس از نيمه شب: چهار کاميون سرباز و دو جيپ و يک زرهپوش به فرماندهي سرهنگ نصيري به خانهي نخستوزير مراجعه کردند و به بهانه تقديم يک نامهي محرمانه از طرف شاه اجازهي ورود خواستند. همين که جريان را به اطلاع نخستوزير رساندند، دستور داد که سرهنگ نصيري و همراهان او را توقيف نمايند.26.
گفتهاند که واحد همدست کودتاچيان که مأمور از بين بردن افراد گارد خانهي مصدق بود، يعني ستوان شجاعيان به محاصرهي نصيري و افرادش ميپردازد.27
با وجود اينکه عمال کودتا تا مقداري از وظايف خود را انجام داده بودند، پس از توقيف سرهنگ نصيري آنها نيز به تدريج دستگير و زنداني شدند و تا صبح روز 25 مرداد اکثر افسران شرکتکننده در توطئه کودتا دستگير و سربازان گارد شاهنشاهي نيز خلع سلاح شدند.28
کودتا در نطفه خفه شد
روز 25 مرداد همين که خبر شکست کودتا به اطلاع عامه مردم رسيد، مردم با شور و شعف بيسابقهاي به خيابانها ريختند و در تظاهرات عمومي شرکت نمودند.29 در کلاردشت شاه هم که دو شب متوالي است خواب به چشمش راه نيافته است،30 از جريان شکست کودتا به وسيله راديو خبردار ميشود و همچنانکه قرار بوده به همراه ثريا، همسرش و خاتم، خلبانش و آتاباي به طرف رامسر حرکت ميکند تا از آنجا با طياره به بغداد برود.31
مردم فرار شاه را جشن ميگيرند و مجسمههاي او را پايين ميکشند32 دکتر حسين فاطمي در روزنامه باختر امروز نوشت: خائن هميشه خائف است. کودتاي اجنبي وقتي نقش بر آب شد، شاه به اولين سفارت انگليس پناه برد. شکر خدا را که آخرين پايگاه سي ساله انگلستان يعني دربار ننگين پهلوي منهدم شدکه جز اراده شما نميتوانست اين کانون را منهدم کند.31
وقتي فرداي پس از کودتاي 28 مرداد فاطمي را در حالي که در چهل درجه تب ميسوخت، براي تيرباران ميبردند، اثبات شد که ملت هنوز ارادهاي از خود ندارد.
————————
منابع و مآخذ:
1- رسيدگي فرجامي، ص 301- 302
2- مکتوبات، ص 28
3- گذشته چراغ راه آينده، ص 635/ تجربة 28 مرداد، ص 280/ حزب توده ايران و دکتر محمد مصدق ص 36/ باختر امروز شماره (1173)/ شجاعت شماره (17)
بيشتر از يک ماه مىشه که زندگىام از حال عادى خارج شده، شايد مثل خيلىهاى ديگه. به خصوص تو اين يک ماه سراغ کتابها نرفته بودم، ولى ذهنم از پيش از اين ماجراها درگير يک موضوع بود که حتا گاه در اوج تظاهرات و نا آرامىها يادش مىافتادم. به خصوص در گردهمايى روز سه شنبه ۲۶ خرداد که تا آخرين لحظه قرار بود ميدان ولىعصر باشه ولى با جمع شدن هواداران ا.ن در آنجا بدون هيچ اطلاعرسانى به ميدان ونک منتقل شد. باز روزهاى اخير زياد مىبينم که از رهبرى پرزيدنت موسوى مىنويسند که پس کجاست و چرا چيزى نمىگويد و ما احتياج به يک رهبر داريم و … به نظرم پرزيدنت موسوى هم يکى مثل ما. چه بسا تنگناهاى او بيشتر از ما باشد. اجازه دهيد بيش از اين به مقدمه نپردازم و بروم سر اصل مطلبى که ذهنم را درگير کرده بود. مسأله اينجاست که فلسفه کار اصلى من نيست - به اين معنى که از آن امرار معاش کنم - من مهندس هستم و براى گذران زندگى بايد ساعتهاى زيادى را به حرفهام بپردازم. به همين دليل فلسفه را تا حد زيادى از طريق ترجمهها مىخوانم و فکر مىکنم اين وظيفهى اهل فرهنگ است که هرچه بيشتر خوراک براى کسانى مثل من که فکر مىکنم کم هم نباشيم آماده کنند. خوب که چى؟ هيچ! بعد از مدتها که ترجمهاى در فلان موضوع فلسفى مىخوانم، متوجه مىشوم چيزى که من اسمش را گذاشتهام فلسفيدن، موضوع مورد بحث فيلسوفان معاصر است و به عنوان مثال فلان آزمايش فکرى که فکر مىکردم من مبدعش هستم، پيش از اين طرح شده بود. نمونهاش ايدهاىاست که اينجا مطرح کردهام که شکل رسمى آن مغز چينى است. اجازه دهيد بگويم، از ميان نظريههاى مطرح در فلسفهى ذهن بيشتر اين دو نظريه را قابل بحث و بررسى مىدانم و خودم طرفدار دومى هستم: ۱- نظريهى محاسباتى ذهن ۲- اتصالگرايى با نظريهى محاسباتى مخالفم و دليلم را اينجا گفتهام. شايد براى سمينارى در محل کارم - با موضوع آزاد - مطلبى در اين مورد آماده کردم که در آن صورت اينجا هم خواهم گذاشت. به عنوان يک نتيجهى کاربردى فرض کنيد در فلسفهى سياسى بايد بگويم مثل پوپر با اين سؤال که چه کسى رهبر باشد مخالفم. از اينرو براى پرزيدنت موسوى بيش اينها نقشى قايل نيستم … به زبان مهندسى بايد بگويم از بين دو گرايش در مهندسى کامپيوتر يعنى معمارى و هوش با معمارى مخالف هستم. يا بهتر بگويم به نظرم مدل معمارى ارگانيک نيست. مدل هوش به طبيعت و به خصوص روند تکامل و لذا ذهن نزديکتر است. مهمترين ايرادى که به اتصالگرايى مىگيرند، اين است که يادگيرى شبکههاى عصبى خيلى کند است، در حالىکه انسان خيلى چيزها را بسيار سريعتر ياد مىگيرد. جواب اين ايراد بود که در اين يک ماه و حتا در تظاهرات ذهنم را درگير کرده بود ولى فکر مىکردم اگه بيايم اينجا و همچونچيزى را در آن اوضاع بنويسم، فقط آبروى خودم را بردهام و مىشوم عين بىبىسى که روز ۱۸ تير مستند موسيقى پخش مىکرد. به هر حال به نظرم منتقدان اتصالگرايى يک چيز را فراموش کردهاند و آن بخش وسيعى از اطلاعات است که اتفاقا طى صدها ميليون سال فراگرفته شده و از طريق ژنها نسل به نسل منتقل شدهاند. شبکههاى عصبى مصنوعى اين حافظهى تکاملى را ندارند! مغز چينى اما مىتواند موفقتر از شبکهى عصبى مصنوعى باشد. چون در اينجا ما علاوه بر ژنها، نورونهايى داريم به مراتب قوىتر از نورونهاى مغز - خود مغز!! آيا اين قدرت نورونها مىتواند جبران کمبودشان را در مغز چينى يا در مثال من اينترنت بکند. سؤالى که گمان نمىكنم در حال حاضر پاسخ سر راستى براىاش باشد. به هر حال اگر از آگاهى صرف نظر کنيم، چوناين شبکههايى هوشمند هستند که به نمونههايى مثل کلونى مورچهها يا حتا جامعههاى بشرى، پيش از اين اشاره کردهام. اما آيا مغز چينى آگاهى دارد. يادتان هست پيش از اين من سعى داشتم مشکل تعداد کم نورونها را با زمان حل کنم و از جمله پرسيدهبودم آيا يهوه همان آگاهى قوم يهود نبود!
دل بستن و فرصت کافى داشتن براى تصور يک دنيا عشق. روى خوش براى شاد بودن و از با هم بودن لذت بردن. گفتن و خنديدن. اين براى شکستن که نه، منفجر شدن فرداى آن روز که نه، همان شب بس است، وقتى که پس از کامگيرى از تو بهت پشت کنند، که نه، تو را له کنند، نبينند! آن وقت است که حناق گلويت را مىگيرد، فرياد در سينهات مىميرد. اشک در چشمانت مىخشکد و کلمه کلمه بغض در سر انگشتانت آماس مىکند که نتوانى بر صفحه کليد فشار دهى. که آن زهرمارى را که به زور و ريا به حلقومت ريختهاند، نتوانى بالا بيارى ولى من دارم عق مىزنم، اينجا پشت اين صفحهى شيشهاى. نفسم به شماره افتاده. قلبم از تپيدن در اين هواى آلوده خسته است. قلم از دستم افتاده، من دارم مىميرم. بيشتر از بيست سال است که دارم مىميرم. از آن روزى که صداى سوراخ شدن قلبش را با گلولهاى که منرا، سينهى من را نشانه رفته بود، شنيدم. از آن صبح گس که بوى جنازهى گنديدهاش با چاى صبحانه در حلقم فرو رفت. از آن روزى که گرد مرگ را به روى شهر ما پاشيدند، گردى که تا به امروز در هوا معلق است؛ من دارم مىميرم.
ديشب خواب دريا را ديدم، که با نگاه زنانهاش مىرفت تا در افق به آسمان رسيد. چشم خورشيد را ديدم که آنجا به خون نشست. ديدمش که با پاى خود به گور مىرفت و با خودش دل من بود که مىبرد …
زمستان سرد و تاريک. آن اتاق کوچک طبقه پنجم با فايلها و کمدهاى زيادى که فضا را تنگ کرده بود، به طورى که يک نفر به زحمت از اون وسط رد مىشد. اتاق که ته يک راهروى تنگ بود، هيچ پنجرهإى به بيرون نداشت ولى مىشد حدس زد که اونوقت شب اون بيرون داره برف سنگينى مىباره و من تنها يا با يکى دو نفر ديگه هنوز سر کار بوديم. صداى زنگ تلفن، سکوت رو شکست و پشت خط فقط صداى زوزهى باد به گوش مىرسيد. الو - خانم سين! و پيش از اين که حرفى بزنم، تلفن قطع شد. اس ام اس هم قطع بود. اينترنت هم به قدرى کند بود که عملا بىفايده بود. کسى مىگفت اون بيرون حکومت نظامى است ولى او رفت …
من از اين پس تا زمانىکه پرزيدنت موسوى نگويند از سرويس پيام کوتاه همراه اول استفاده نخواهم کرد چون هربار که چنين قصدى داشته باشم چشم باز و ديگر چشم غرق خون ندا جلوى ديدگانم خواهد آمد. اگر موقعيت ميرزاى شيرازى را داشتم فتوا مىدادم که اليوم استعمال اساماس باى نحو کان در حکم محاربه با امام زمان است. نيز به اشخاص حقيقى که سهام مخابرات را خريدهاند توصيه مىکردم که زودتر سهامشان را بفروشند. نيز چون صدا و سيماى ايران را نمىبينم از دوستانم خواهم پرسيد که چه چيز را تبليغ کرده تا آنرا نخرم. براى شروع چىتوز و تبرک را از اين پس نخواهم خريد. به خصوص تبرک را حتا اگر بعد از اين آگهى در تلويزيون پخش نکند. من از اين پس در هيچ انتخابات بدون نظارت بينالمللى شرکت نخواهم کرد و به خصوص اگر کسى يا حزب و تشکلى به اسم اصلاحطلب در آن کانديدا معرفى کرد، بر عليه آن کانديدا فعاليت خواهم کرد. من از هر مناسبت ملى و مذهبى در آينده براى ابراز مخالفتم استفاده خواهم کرد.