‏نمایش پست‌ها با برچسب همين‌جورى. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همين‌جورى. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

فیس‌بوکانه

مدت‌هاست اینجا ننوشته‌ام. نمی‌شود که نوشت … یا باید از سر و ته‌اش بزنی، یا آنقدر در لفافه بپیچانی‌اش که کسی نفهمد؛ آن‌وقت چه فایده؟! گاهی این‌قدر باید کوتاه و مختصر نوشت که ترجیح می‌دهی در فیس‌‌بوک بنویسی. خلاصه اگر طبق معمول می‌خواستم در فیس‌بوک بنویسم لابد چند تا پست می‌شد با این مضمون‌ها:
۱- رئیس دولت خوب رئیس دولت مرده است.
۲ - بابیه نهضت طلبه‌های جوان بود بر علیه اشراف روحانی که در زمان قاجار به پول و قدرت رسیده بودند.
۳ - هاله‌ی نور پهلو به عمامه می‌زد
۴ - رضاشاه و هیتلر هم از یه هم چنین جاهایی شروع کردند
۵ - آخر و عاقبت این یکی هم یا آخر و عاقبت باب است یا یک رضاشاه دوم

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

سامانه تفسیر و اجتهاد دیجیتال

امروز جایی در سالن انتظار و زیر تلویزیون نشسته بودم. نزدیک یک ساعت مجبور بودم یک سخنرانی مذهبی را گوش کنم! سخنران گویا سلسله گفتاری داشت بر مبنای حکمتی از اواخر نهج‌البلاغه که امروز جلسه دومش بود. نکته جلسه پیش گویا عقل بود و این بار حماقت. بعد از حدیث‌های پیرامون حماقت نمونه‌ها گفت … روش معمول سخنران‌های مذهبی مثل قرائتی. نوع پیش‌رفته‌ترش کار مرحوم علامه بود در المیزان که آن‌را تفسیر قرآن به قرآن نامیده بود. روش‌اش این بود که بر مبنای کلمه کلیدی بحث، آیه‌های دیگر با همان کلمه را کنار هم می‌چید و نتیجه‌گیری می‌کرد. مثل نمونه‌ای که در مورد روح پیش از این به آن اشاره کردم.
چاره‌ای نداشتم و باید صدای سخنران را تحمل می‌کردم ولی در عوض فکر جالبی به ذهنم رسید: ایده یک پروژه بزرگ ملی! باور کنید صرف نظر از این‌که مذهبی باشیم یا نباشیم این پروژه که مطمئن هستم هزینه سنگینی هم در بر خواهد داشت، ارزشش را دارد. من تلاشم را خواهم کرد که پیشنهاد این پروژه را به طور جدی‌ پی‌گیری کنم و مطمئن هستم نتیجه این پروژه و سرمایه‌گذاری بزرگ بی‌شک برای آینده کشور ما و جهان اسلام مفید خواهد بود. اما اجازه دهید کمی این ایده را شرح دهم:
امیدوارم با Data Mining (داده کاوی) آشنایی داشته باشید. با انفجار اطلاعات در عصر جدید نیاز به ابزاری که اطلاعات معنی‌دار مورد نظر ما را از میان انبوه داده‌ها و در زمان کم جمع‌آوری و دسته‌بندی کند ضروری است. امروزه برنامه‌های نرم‌افزاری در دست است که این کار را انجام می‌دهند. نکته‌ای که هست مثل خیلی دیگر از برنامه‌های کاربردی این‌چنینی ابزار Data Mining هم برای زبان انگلیسی توسعه یافته‌اند و دست کم برای زبان فارسی و عربی کاری انجام نشده. حالا فکر کنید اگر در دانشکده‌های کامپیوتر، روی پروژه داده‌کاوی فارسی کار تحقیقاتی جدی انجام بشه و ابزار مناسبی در این زمینه ساخته شود، بعد از آن چه تحقیقات دامنه‌دار فرهنگی، اجتماعی، ادبی و … که می‌توان دست کم در وب فارسی انجام داد.
اجازه دهید کمی بیشتر خرج کنیم - باور کنید جای دوری نمی‌رود، فکر کنید یک نیروگاه مجانی دیگر در عراق می‌سازیم - و ابزار مشابهی برای زبان عربی بسازیم. هم زمان عده‌ی زیادی را به کار بگیریم که تمام منابع حدیث شیعه - و سنی - را دیجیتال کنند؛ شاید هم تا کنون بخشی از این کار انجام شده. قاعدتا منظورم تایپ است نه اسکن کتاب‌ها و گرنه مجبوریم تا پیشرفت پروژه کامپیوتری شناسایی خط عربی هم صبر کنیم که راستش فکر می‌کنم این یکی پروژه پیچیده‌تر از داده ‌کاوی باشد.
درگیری ذهنی‌ام برای تعریف پروژه باعث شد مدت توقفم زیر آن تلویزیون را بهتر تحمل کنم و راستش متوجه نشدم کی سخنرانی تمام شد! با خودم فکر می‌کردم وقتی که این ابزار و آن پایگاه داده آماده شد، می‌آیم و کلمه حماقت را که موضوع سخنرانی بود به نرم‌افزار می‌دهم! واقعا دوست دارم نتیجه را ببینم. خیلی دوست دارم نرم‌افزار را روی متن دیجیتال شده قرآن اجرا کنم و نتیجه را با المیزان مقایسه کنم. مطمئن باشید این پروژه تأثیر زیادی در دین‌پژوهی خواهد داشت. حتما به کار فقها هم خواهد آمد! فکرش را بکنید: سامانه استفتاء دیجیتال آنلاین!


پ.ن. ایده‌ی اجتهاد و استفتاء موقع نوشتن به ذهنم رسید ولی بعدا فکر کردم برای اجتهاد شیعه فقط حدیث کافی نیست. بنابر این از اجتهاد صرف‌نظر می‌کنم!

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم، پاراگراف ۱۳۲:

ارتش و سپاه باید پشت مردم باشند، باید بگویند جانم فدای مردم. اگر بگویند جانم فدای رهبر انحراف است. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. اگر بگوید جانم فدای رهبر که می شود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟
انجمن اسلامی دانشگاه شریف با انتشار مطلبی تحت عنوان «بدون شرحیات» در شماره اخیر نشریه سیاسی «راه نو» به تحریف آشکار سخنان امام خمینی(ره) پرداخت.
این نشریه در مطلب «بدون شرحیات» و از قول امام خمینی(ره) آورده است:

«سپاه باید پشت مردم باشد.اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگویند جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می شود همان زمان شاه. پس مردم برای چه انقلاب کردند...»

نکته بسیار جالب اینکه ذیل مطلب «بدون شرحیات» در نشریه «راه نو» درج شده است که این سخنان امام در جلد سوم صحیفه امام و در پاراگراف 132 موجود می باشد.

پس از انتشار این نقل قول کذب در نشریه «راه نو» انجمن اسلامی، بسیج دانشجویی دانشگاه شریف در تماس با «موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)» جویای صحت مطلب منتشره می شود که پس از ساعتی توسط اعضای این موسسه، کذب بودن مطلب نشریه «راه نو» مشخص می شود.

بسیج دانشجویی در ادامه در مکاتبه ای که در تاریخ 12 آبان ماه با «روابط عمومی موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)» انجام می دهد، بررسی صحت این نقل قول را از خواستار می شود.

این موسسه پس از یک هفته، به نامه بسیج دانشجویی دانشگاه شریف پاسخ داد و به طور رسمی به عدم صحت مطلب مندرج در نشریه "راه نو" اذعان نموده و نتیجه را از طریق نمابر به دفتر بسیج دانشجویی دانشگاه ارسال کرد.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

جايى براى تخليه

دلم لک زده براى زمانى که در وبلاگى گمنام با خواننده‌هاى پروپاقرصى که هيچ‌وقت نديدمشان و با نامى ناشناس مى‌نوشتم. آنجا بى دغدغه قضاوت ديگران، به تخليه روزانه خودم مى‌پرداختم؛ دقيق بگويم همين را بر سر درش نوشته بودم: جايى براى تخليه خودم …

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

بهانه‌اى براى ننوشتن

هر وقت کار مهمى در پيش دارم، نمى‌نويسم تا به آن کار مهم برسم. چون نمى‌نويسم، افسرده و بيمار مى‌شوم و دست کم به خوبى از عهده آن کار مهم بر نمى‌آيم. چيز‌هاى زيادى هستند براى نوشتن توى سرم که توى سر هم مى‌زنند که بزنند توى صف، اين‌قدر که از دست‌شان عصبانى مى‌شوم و سرشان داد مى‌زنم که تا مرتب نشويد، در را باز نمى‌کنم … ولى توى دلم مى‌دانم که اين بهانه است؛ همه‌اش تقصير خودم است … ولى باز مى‌گويم صبر کن … مى‌ترسم از روزى که آن‌ها حوصله‌شان سر برود و آسيمه‌سر بريزن بيرون …

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

خاطره‌ای از ژنو

من همیشه Xilinx را به Altera ترجیح داده‌ام، هر چند خیلی وقت‌ها به دلیل محدودیت‌های سازمانی مجبور بوده‌ام با Altera کار کنم. Xilinx را هم دوست دارم، هم به نظرم برتری‌های زیادی نسبت به Altera با وجود قدمتش دارد. تنها وقتی Altera حق انحصاری استفاده از ARM Core را گرفت، دست Xilinx را تو حنا گذاشت که مجبور شد بره Power PC Core را بخرد. در مجموع هر دو برند در مورد این بازار اشتباه کرده بودند …
به هر حال من هر جا محدودیتی نبوده همیشه Xilinx را انتخاب کرده و سفارش می‌کنم. و خاطره‌ جالبی هم از این شرکت دارم. چند سال پیش برای بازدید از نمایشگاه ITU رفته بودم ژنو. نمایشگاه قاعدتا به سولوشن‌های مخابراتی ‌پرداخته بود و من حسب وظیفه‌ام، آن‌جا کمابیش دنبال محصول‌های NGN می‌گشتم ولی به هر حال به عنوان یک سخت‌افزاری و به خصوص FPGA کار، محدود غرفه‌هایی که چند تا بورد هم در ویترینشان گذاشته بودند، توجهم را جلب می‌کردند. شاید کلا یکی دو تا بیشتر هم نبودند. آن میان ناگهان نگاهم به یک غرفه خیلی کوچک در میان غرفه‌های بزرگ و پر زرق و برق افتاد که یک پیرمرد و پیرزن ساده و بی‌آلایش توی آن نشسته بودند؛ بر خلاف دیگر غرفه‌‌ها که دست کم یکی دو تا دختر خانم خوشگل و آرایش‌کرده با می‌نی‌ژوپ داشتند …
چون بازدیدکننده‌ها هم همه مخابراتی بودند کسی به این غرفه کوچولو موچولو با اون پیرمرد و پیرزن توجهی نمی‌کرد. خوب چی فکر می‌كنید. Xilinx فکر کرده بود که شاید در بین مخابراتی‌ها هم چند نفری پیدا بشوند که طراح سخت‌افزار باشند … اشتباه هم نکرده بودند، دست کم توجه من‌را بین اون همه غرفه بزرگ جلب کرده بودند. تا طرفشان رفتم، به احترام بلند شدند و شروع کردند به پرسیدن که آیا می‌دانم FPGA چی است. گفتم آره ده ساله که دارم از این راه نون می‌خورم. خواستند آخرین محصول‌شان را معرفی کنند که گفتم همین الآن از فلان آی‌سی‌تون روی بوردم گذاشته‌ام. خوش‌حالی اون دو نفر را می‌شد حس کرد. انگار بعد از چند روز اولین نفری بود که به غرفه‌شان سر زده بودم و تازه می‌شناختم‌شون …
امروز ولی دلم به حال Xilinx سوخت و اولین چیزی که به ذهنم آمد، قیافه آن زن مسن غرفه نمایشگاه ژنو بود که کلی هم اشانتیون بهم داد …     

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

چهل سال گذشت

چهل سال گذشت، از آن روز‌هایی که پسری در محله بیسیم نجف‌آباد به دنیا آمد. یک ماهی مانده به یک سالگی‌اش خانواده‌اش به اصفهان رفتند و یک سال پیش از آن‌که به مدرسه برود، اینبار به نجف‌آباد اصفهان رفتند، جایی که تا دیپلمش را گرفت آن‌جا بود. بعد از آن کوچه‌های خاطره‌بار کودکی و نوجوانی‌اش از انقلاب و جنگ، تظاهرات و خانه‌های سوخته و زخمی‌ها و کشته‌ها و دوستان و هم‌کلاسی‌های شهید جنگ‌اش را پشت سر گذاشت تا به دانشگاه صنعتی شریف بیاید و …
خوش‌حالم که این سال‌ها گرامی‌داشت روز جهانی کوروش هم‌‌روز تولدم است. جمعه ۷ آبان ۸۹ چهلمین تولد من است که بیش از هر تولدی به آن فکر می‌کنم. اصلا فکرش را نمی‌کردم، یا بهتر بگویم تصورم از چهل‌سالگی این نبود که هستم …
فردا می‌خواهم سری به روستای پدری‌ام امیران بزنم. در آن روستای حاشیه کویر دست‌رسی آسانی به اینترنت نخواهم داشت، از هم‌این‌رو دو روز زودتر احساسم را از این‌ تولد نوشتم. امروز صبح با خودم فکر می‌کردم خوب است بعد از مرگم به جای سال‌مرگ، تا وقتی که کسی به یادم هست، همین هفت آبان و در روز جهانی کوروش، ادامه تولدهایم را جشن بگیرد. مثلا بعد از ۱۲۵ سال که مردم، هفت آبان بعدی‌اش، صد و بیست و ششمین سال‌گرد تولدم را گرامی بدارند، به جای سال‌مرگ‌ام …   

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

یک اشتباه


یک نکته جالب تو این سفر، کارکرد حافظه‌ام بود! نمی‌دونم این نشونه بالا رفتن سن است یا کارکرد معمول ذهن. داستان از این قرار بود که در طول سفر با یکی از همکاران هم‌راه بودیم، به خصوص در هتل، سمینار، قطار و … و اون‌ وقت ذهن من در تمام این مدت این دوستم رو تو خاطره‌ام با دوستی قدیمی که سال‌ها پیش خیلی با هم صمیمی بودیم و چند سالی تو خوابگاه با هم زندگی کرده بودیم، جای‌گزین می‌کرد - می‌کنه. جالب این‌که الآن که هر دو از سفر برگشته‌ایم، تصور ذهن‌ام از او هم به همان تصوری که از همکارم داشته برگشته؛ انگار که برای ذهن - یا ذهن من -دوست صمیمی که شبانه روز با هم باشی فقط یکی است …

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

کوفت بخورى


در ادامه مطلبى که در اين‌جا به اشتراک گذاشته بودم، خواستم بگويم ماجرا براى من شبيه عبارت «کوفت بخورى» شخصیت عرب سریال «کمربندها را ببندیم» است. اگر سريال را ديده باشيد و يادتان باشد، اوايل دخترى که اين شخصيت ازش خوشش آمده بود، خيلى از اين آقا بدش مى‌آمد و يک‌بار هم که چيزى را بعد از تعارفى خورده بود بهش گفته بود «کوفت بخورى» تا بعدها که معلوم شد اين شخصيت عرب کلى چاه نفت دارد و … دختر هم خواست موضوع را راست و ريس کند، گفت در زبان ما «کوفت بخورى» يه جور تعارف است. از آن پس آن عرب بيچاره هميشه بعد از غذا و … به مهمان‌ها مى‌گفت «کوفت بخورى» و فکر مى‌کرد که چه مراعات ادبى مى‌کند.
گويا زرتشت گفته که خداهاى ديگر ديو هستند و تنها خداى خوب اهورا است. آن ديگران هم فکر کرده‌اند که اين «ديو» عبارت خوبى است و از آن پس خداى خوب خود را با اين نام خوانده‌اند!

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

پیوستگی من


این گسستگی من‌ها در طول زمان است. یک نوع دیگر هم چند شخصیتی عصب‌شناختی است، مثل موردی که از قطع ارتباط دو نیم‌کره چپ و راست مغز پیش‌ می‌آید. اما یک شکل فانتزی چند شخصیتی است که به نظرم فقط برای خود گول زنی است. کسانی که مثل من شب‌ها فلسفه می‌خوانند و روز‌ها مهندسی و فکر می‌کنند این دو شخصیت را می‌توانند از هم جدا کنند. یا زن و شوهری که با هم همکار و بدتر این‌که یکی‌شان رئیس دیگری باشد و آن‌وقت اصرار داشته باشند که مسایل زناشویی‌ش
ان را سر کار نیاورند و مشکلات کارشون رو خونه نبرند. من فکر نمی‌کنم این شدنی باشد. بر عکس، «من» یک هویت پیوسته است. یکی از ایرادهای این پیوستگی مثلا اینست که فلسفه خوانی با مدیریت نمی‌سازد، حالا هر چه هم اصرار داشته باشی که این دو را با هم قاطی نکنی!

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

ابرها و اکسل‌ها


ابر یک نماد مهم برای مهندسان IT است. ما ها خیلی‌وقت‌ها کل شبکه اینترنت را با یک ابر نشان می‌دهیم. این البته یک ضرورت تکنیکال است، برای پوشاندن جزئیات. اما ابری دیدن فضا در خیلی از ارکان زندگی ما جاری و ساری است. خیلی از جلسه‌های ما به بحث‌های ابرناک می‌انجامد؛ طوری که آدم فضای مه‌آلود را هم‌آن‌جا داخل اتاق احساس می‌کند؛ انگار پاهای‌ات روی زمین نیست. گاهی - اگر مثل من از ارتفاع بترسی- هول برت می‌دارد که اگر بدون چتر نجات سقوط کنی چه؟!
جایی صحبت طراحی یک کسب و کار جدید است. بازار را که می‌خواهی بررسی کنی، در بهترین حالت در یک فضای ابری گیر می‌افتی؛ اگر هوا آلوده نباشد، یا فضا از گاز‌های تازه برخاسته از یک آتش‌فشان آکنده نباشد!
موقع فلسفه‌خوانی گاه متن‌های ابرآلود -وهم‌آلود- جلوی‌ات باز می‌شود، اگر هم اعتراض کنی به بی‌سوادی و نفهمی متهم می‌شوی. وقت مبارزه انتخاباتی باز هم‌این‌طور! بعضی ذهن‌ها اما به کلی متفاوت هستند، مثل ذهن فیلسوفان انگلوساکسون. نمونه‌‌ی فارسی‌اش قلم آرش نراقی. من به مهندسی اسمش را ذهن‌های اکسلی می‌گذارم. خودم توی جلسه‌های ابری درخواست می‌کنم که بحث را اکسلایز کنیم؛ دست کم تصویر دوبعدی ابرها را روی کاغذ بکشیم.
تا این‌جا انگار یک اختلاف سلیقه است، ولی در واقع این‌طور نیست. همیشه اکسلایز کردن یک فضای ابری نتیجه بخش نیست که هیچ، برای شخص اکسلایز کننده گاه هزینه‌ هم دارد، آن‌هم هزینه‌های خیلی سنگین!
به نظرم، ابرناکی تا حدودی به دیکتاتوری ربط دارد. دست کم اکسلیزاسیون (!) نوع
ی مشروطه‌خواهی است، که خوب صد و ده سال در فرهنگ ما سابقه دارد!!


۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

فلسفه انتظار



انتظار چه در فلسفه علم و چه در علوم شناختى نقش عمده‌اى دارد! روشن‌تر بگويم، يک ارگان با انتظار است که زنده مى‌ماند. از اين ديدگاه، انتظار براى موجود ارگانيک مثل نظم است در فيزيک. يک توده گاز در يک فضاى باز اگر به شکلى بسته نشود، خيلى زود از حالت يک سيستم فيزيکى خارج مى‌شود. البته مى‌توان اين توده گاز را در يک کپسول چدنى محدود کرد که در آن صورت به عنوان يک سيستم فيزيکى به پاى‌دارى مى‌رسد. يک قطره آب صابون به نسبت آن توده گاز حتا وقتى در يک کپسول چدنى گرفتار شده باشد از نظم بيشترى برخوردار است، اما به عنوان مثال به نسبت بدنه چدنى کپسول يک سيستم بى‌نظم به نظر مى‌رسد! حال اگر آن توده گاز را در ميان اين قطره آب صابون گرفتار کنيم، به يک حباب دست‌رسى پيدا خواهيم کرد که مى‌توان آن‌را ساده‌ترين نمونه يک ارگان در نظر گرفت! براى ارگان به جاى نظم بهتر است از انتظار بگوييم. نظم حباب خيلى ناپايدار است، اما از اين مزيت برخوردار است که اگر به انتظارهايش رسيدگى شود، مى‌تواند در آينده به يک سلول زنده تبديل شود!!
يک موجود ارگانيک حتا تک‌ياخته‌اى، بيش و پيش از هر چيز انتظار غذايى دارد که با آن شکم صاب‌مرده‌اش را سير کند! مهم‌تر اين‌که وقتى چيزى را خورد، سيرش کند، نه اين‌که مسمومش کند و به اسهال و استفراغش دچار، و چه بسا باعث مرگش شود! خوب البته او که قصد خودکشى ندارد، ديوانه هم نيست. او انتظار دارد غذاى هميشگى‌اش، دست کم آن‌طور که به نظر مى‌رسد، مثل هميشه سيرش کند ولى چه بسا دشمنى، نادانى يا تصادفى سمى را به جاى غذا سر راهش گذاشته …
آن نظم فيزيک هم در واقع انتظار موجود هوشمندى مثل ماست. من و شما صبح که از خواب بر مى‌خيزيم انتظار داريم خورشيد مثل هميشه سر جاى‌اش در آسمان باشد، وگرنه شايد اصلا از خواب برنخيزيم! به همين دليل گفتم که انتظار در فلسفه علم هم مهم است. به قول پوپر استقرا (به نوعى نظريه) در واقع انتظار (حدس) ماست، که هر آن ممکن است اشتباه از آب در آيد و باطل شود.
فرآيند يادگيرى همين است. فراگيرنده با تکرار يک سرى تحريک‌ها در يک شرايط محيطى خاص، ياد مى‌گيرد - در واقع انتظار مى‌کشد - که همان خروجى هميشگى را دريافت کند، در غير اين‌صورت رفتارش را تغيير خواهد داد.
در جامعه هم اگر اين نظم ارگانيک برقرار نباشد، هرج و مرج شکل مى‌گيرد و چه بسا جامعه به عنوان يک ارگان مستقل از افراد از هم بپاشد. يک کشاورز ديم‌کار وقتى که بذر گندم را در صحرا مى‌پاشد، انتظار بارندگى دارد که محصولش به بار بنشيند. اگر آن سال باران نيايد، شايد دودمانش به باد رود! البته به تجربه - حتا از پدرانش - آموخته که زندگى‌اش به محصول يک يا دو سال وابسته نباشد، ولى اگر خشک‌سالى ادامه پيدا کرد، شايد راهى جز کوچيدن نداشته باشد.
همان کشاورز، حتا اگر محصول آبى داشته باشد، انتظار دارد وقتى که وقت و بى‌وقت، شب و نصفه شب، در سرما و گرما زمينش را بيل زده و آب‌يارى کرده، موقع برداشت، گروهى ياغى محصولش را آتش نزنند، يا دور از چشمش يا حتا پيش روى‌اش به ضرب شمشير محصولش را درو نکنند، يا اگر خود درو کرد، راه‌زنان کيسه‌هاى گندمش را ندزدند و اگر خود به شهر برد و فروخت، پولش را نزنند و …
اگر اين انتظارها برآورده نشود، و به خصوص سال‌هاى بعد هم قرار باشد همين اتفاق‌ها تکرار شود، آن کشاورز بدبخت ديگر کشاورزى نخواهد کرد. شايد به حلبى‌آباد کنار شهر بزرگى کوچ کند …
در يک جامعه دموکرات، انتظارها به سامان شکل مى‌گيرند و برآورده مى‌شوند ولى در يک حکومت استبدادى، هيچ انتظارى تضمين برآورده شدن ندارد، از جمله اين‌که جمعى محقق مى‌توانند سال‌ها تلاش کنند و خوب لابد انتظار داشته باشند که از آن‌ها قدردانى شود ولى يک روز ببينند که ديگران به عنوان پژوهشگران برتر معرفى شده‌اند. در اين‌ چنين جامعه‌اى نمى‌توان انتظار داشت که وقتى ميليون‌ها نفر رأى‌شان را براى کسى به صندوق مى‌ريزند، شب‌هنگام اسم ديگرى از صندوق بيرون نيايد!!

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

اصل بقاى خس و خاشاک


اين نوشته اصلا سياسى نيست. يک رساله علمى هم نيست، فقط يک نوشته وبلاگى است از نوع همين‌جورى!
سال‌ها پيش، وقتى که خيلى بچه بودم يا آخرش اين‌که نوجوان بودم، يادم مى‌آيد که فيلمى مستند لابد از يکى از دو شبکه آن روز‌هاى تلويزيون مى‌ديدم. زمان جفت‌گيرى گله‌اى‌ از اگر اشتباه نکنم کلاغ‌ها بود و پرنده‌ها با قار قار زياد توى هم مى‌لوليدند و مثلا لانه مى‌ساختند. مثلنش به اين خاطره که دوربين نشان مى‌داد که کلاغ‌ها به جاى اين‌که تکه‌ کوچک چوب و به اصطلاح خس و خاشاک لازم براى خانه‌شان را از روى زمين بردارند، از روى لانه نيمه‌کاره ديگرى بر مى‌داشتند. خوب بديهى است که در اين حين، يکى ديگه هم مى‌آمد و از روى لانه اين يکى خس و خاشاک بر مى‌داشت. يک روز کامل کار کلاغ‌ها همين بود که به لانه هم‌ديگر دست‌برد بزنند و قار قار کنند. جالب اين‌که قبل از غروب آفتاب کم‌کم از سر و صداها کم شد و پرنده‌ها آرام گرفتند و عجيب اين‌كه بالاخره لانه‌ها ساخته شده بود!
براى يک ناظر بيرونى که از يک پنجره زمانى کوتاه بين روز به اين صحنه نگاه مى‌کرد يک اصل بقا حاکم بود «خس و خاشاک نه از بين مى‌رود و نه به وجود مى‌آيد، بلکه از لانه‌اى به لانه‌اى منتقل مى‌شود»
من آدم دنيا گشته‌اى نيستم ولى طرحى براى تبليغات روى ديوارهاى مترو دارم که ممکن است در بعضى شهرهاى دنيا اجرا هم شده باشد (مى‌دونم که با گشتن تو اينترنت هم مى‌تونستم جواب اين سؤال را پيدا کنم ولى اين برايم مهم نيست) ميشه فريم‌هاى يک تبليغ را طورى که با سرعت مترو به نظر مسافر مترو پيوسته بيايد، روى ديوار مترو کنار هم کشيد. فکر کنيد کسى سوار مترو است و دارد اين فيلم را مى‌بيند. مسافر ما ممکن است اصلا فراموش کند که سوار مترو است و حسابى غرق تماشاى فيلم بشود تا اين‌که به يک‌باره مترو مى‌ايستد و متوجه مى‌شود که به ايستگاه حتا شايد آخر رسيده باشد.
اين اصل «عدم قطعيت» در فيزيک است. شما ممکن است فرکانس يک موج سينوسى را در تمام طول عمرتان اندازه گرفته باشيد ولى معلوم نيست چند لحظه بعد از اين‌که شما به ايستگاه آخر رسيديد اين فرکانس عوض نشود!
شما اگر يک جامعه را از دور ببينيد آدم‌هايى را مى‌بينيد که از جايى به جايى مى‌روند، کافى است در حوزه بررسى شما زايشگاه و قبرستانى نباشد و در آن لحظه‌ها که شما به پايش آن منطقه مشغول هستيد، بمبى نترکد، کسى را اعدام نکنند … تا به اصل بقاى آدم ها معتقد شويد.
همين‌ ديگه!!

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

بى‌ربط

اگر وبلاگ‌نويسى باشى که هر روز از هر درى بنويسى، مهم نيست که چه روزى چه مى‌نويسى. ولى اگر منتقدى باشى که تعدادى ولو اندک مخاطب جدى داشته باشى و به خصوص پس از اين‌که ماه‌هاست که کمتر به وبلاگت سر مى‌زنى و ترجيح مى‌دهى به برنامه شبانه‌ات در تلويزيون برسى، آن‌وقت آنچه گاه و بى‌گاه هر از چندى مى‌نويسى نظر من مخاطب ولو مخالفت را جلب مى‌کند. اگر نبود که منتقد بودى و فقط مجيزگويى نمى‌کردى، باز هم ازت انتظارى نبود. انتظار هم نبود و نيست که مثل من و ما فکر کنى و بنويسى، يا حتا در مورد دغدغه روز من بنويسى. ولى من اگر جاى تو بودم وقتى تمام فضاى سايبر متوجه يک موضوع مهم است و به هر دليل نمى‌‌خواستم در موردش چيزى بنويسم، ترجيح مى‌دادم آن روز را خفه‌خون بگيرم و فردا بنويسم که چه کشف مهمى کرده‌ام!

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

هوش تکاملى يا تصادفى


اين‌که خلقت‌باور باشى يا تکامل‌گرا يا براى اين‌که به دين دين‌داران بر نخورد هوش را تکاملى بدانى يا تصادفى، به نظرم در مهندسى و سياست بسيار مؤثر است. به داستان آفرينش در اسطوره‌هاى ميان‌رودان که توجه کنيد، مى‌بينيد که خدا يک‌بار با جشن و شادمانى دست به آفرينش مى‌زند و يک‌بار که انگار از نتيجه کار ناخشنود شده با خشم و غضب جهان را گرفتار طوفان مى‌کند تا به قول حافظ فلک را سقف بشکافد و طرحى نو در اندازد.
طرفداران انقلاب و تغييرهاى راديکال اين‌گونه فکر مى‌کنند. چرا؟ چون فکر مى‌کنند هوش جمعى که الآن خطا مى‌کند، طرح يک هوش توطئه‌گر است، که بايد آن طرح را پاره کرد و ما که از هوش برترى برخورداريم، طرح نويى دراندازيم. اما اگر بپذيريم که ۱-هوش جمعى مثل هر هوش ديگرى به تدريج شکل‌ گرفته و رشد کرده و ۲- هوش جمعى از هوش هر جمعى بيشتر است، آن‌وقت مى‌پذيريم که مثل ميرحسين کار را به شبکه‌هاى اجتماعى بسپاريم.
در اين ميان بد نيست به دوستانى که از دور گاه نقدى به جنبش سبز مى‌زنند، تلنگرى بزنيم که هان اين جنبش دوم خرداد نيست! شايد ادامه و نتيجه آن باشد ولى وقتى که آن‌سو از چه بايد کرد و چه نبايد کرد اين مردم مى‌گوييد، فقط کمى به خاطر بياوريد که اين‌جا سخن از باتوم و گاز اشک‌آور و بازداشت و شکنجه و تجاوز و ندا و سهراب است.
اين‌جا و در اين چهارماه اين هوش جمعى بود که کار مى‌کرد …
گفتم مهندسى و سياست. فکر کنم اصلا مهندسى يعنى تکاملى. طراحى شايد فکر دانشگاهى‌ها باشد که تازه من معتقدم علم هم تکاملى است. اصلا اگر بنا بر طراحى بود که نه علم بيش‌مى‌رفت، نه فن‌آورى. هربار دانشمندان و مهندسان داشتند کل طرح‌هاشان را به آتش مى‌‌کشيدند.
خوب مگه چيه؟! چى انتظار داريد بنويسم که نگران گير افتادن نباشم؟! همينه ديگه!!


۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

مشکل فلسفى يک پروژه مهندسى


من يک مشکل فلسفى با يکى از پروژه‌هايى که مشغولش هستم دارم. البته سعى مى‌کنم به قول همکارم موقع فلسفيدن بهانه نيارم که من مهندسم و موقع مهندسيدن نگويم که من فيلسوفم؛ هرچند به واقع من در فلسفه مهندسى مى‌کنم و در مهندسى هم مى‌فلسفم. به قول جناب وحيد البته واضح و مبرهن است که من دغدغه‌هاى زبان فارسى هم دارم. نمونه‌اش همين فلسفيدن!
اما موضوع از اين قرار است که من با يک پيمون (يا همان پيمانه به عنوان جاى‌گزين ماژول) سر و کار دارم که مى‌تونه وابسته به زمان باشه يا وابسته به تعداد يک رخ‌داد. وقتى با همکاران در مورد اين موضوع صحبت مى‌کنيم، اگر قرار باشه فارسى بگوييم، مى‌گوييم «زمانى يا …» که بايد بگوييم «شمارنده‌اى» ولى اين، هم سخت است و هم براى من تداعى «مکانى» مى‌كند.
از طرفى چنان‌چه در محيط‌هاى فنى رايج است، مى‌توانيم انگليسى بگوييم. در اين صورت مى‌گوييم «کانتى يا … » قاعدتا «تايمى» که البته من ياد «دکارتى» مى‌افتم. خلاصه اين پيمون در پروژه من مى‌تونه «زمانى باشد يا مکانى» و يا «کانتى باشد يا دکارتى» که البته معمولا مى‌گوييم «زمانى يا کانتى»

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

انجمن راه‌برى دايناسورها


ميلون‌ها سال پيش، زمانى که هنوز نسل دايناسورها منقرض نشده بود، گروهى از پيش‌کسوتان اين گونه که گويا به خطر انقراض خود پى برده بودند، انجمنى را تشکيل دادند تا در زير دود آتش‌فشان‌هايى که آسمان آن دوره را تيره و تار کرده بود، گرد هم آيند و براى گريز از خطر، چاره‌اى کنند. سال‌ها گذشت و آن‌ها جلسه‌هاى زيادى برگزار کردند و نتيجه‌هايى هم گرفتند. اما هزاران سال بعد، ساز و کار اين جلسه‌ها خيلى عجيب و غريب شده بود. از جمله اين‌که رأى‌گيرى در اين جلسه‌ها با وزن‌کشى موافقان و مخالفان انجام مى‌شد! به همين دليل خيلى از حزب‌ها دوست داشتند دايناسورهاى چاق و چله‌تر را به مجلس - همان انجمن سابق - بفرستند. به دليل همين چاقى، رأى‌گيرى نمى‌توانست به شکل قيام و قعود باشد. بندگان خدا دست هم که نداشتند. لذا اعضاى محترم براى رأى مثبت، دمشان را تکان مى‌دادند، البته اگر خواب نبودند! تعيين اين‌که آيا موضوع مورد بحث رأى آورده يا نه از فرمول بسيار پيچيده‌اى به دست مى‌آمد که به دليل در دست‌رس نبودن فونت‌هاى لازم از ارايه آن در وب‌لاگ معذورم. همين‌قدر اشاره کنم که هرچه طرفداران يک نظر يا طرح، سنگين‌وزن‌تر بودند و البته از فرط پيرى وسط جلسه خوابشان نبرده بود، آن نظر يا طرح شانس رأى آوردن بيشترى داشت.
بعدها شايد به دليل همين مشکل فونت، از خير آن فرمول پيچيده گذشتند و قرار شد نظر، نظر همان دايناسورهاى پير و چاق و خواب‌آلود باشد. به خصوص فسيل‌ترين دايناسور - در واقع امروزه به فسيل تبديل شده و گرنه زمان خودش که فقط يک دايناسور بوده - از بقيه خواست تا او را به پيشوايى بپذيرند و براى پيش‌گيرى از انقراض، ديگر گونه‌ها را بکشند …
در يکى از آخرين لوحه‌هايى که از صورت‌جلسه‌هاى اين مجلس به دست آمده، ديده مى‌شود که فسيل‌ترين دايناسور دستور داده تا همه‌گونه‌ها منقرض شوند و چون البته تعداد زيادى يار و ياور نداشته، تا زمانى‌که زمين از لوث وجود گونه‌هاى بدريختى مثل انسان خالى نشده، از دنيا بروند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

کاريکاتور و بادکنک


بعد از ظهر جمعه مى‌خواستم مطلبى بنويسم ولى اينترنت به قدرى کند بود که نتوانستم. از باب اطلاع‌رسانى لازم نيست چيزى بنويسم، چون عکس‌ها و فيلم‌ها و گزارش‌ها به اندازه کافى گويا هستند. فقط به دو موضوع اشاره کنم:

۱ - تو فکر اين هستم که اون چند نفر - دست بالا پنجاه نفر - که دنبال يک وانت با بلندگو در بين فقط يک حلقه دست‌کم پنج‌هزار نفرى که شعارهاى سبز مى‌دادند، چى فکر مى‌کردند وقتى کاريکاتور وار شعار «مرگ بر منافق» مى‌‌دادند. صداى بلندگوى اون‌ها تو صداى مردم گم بود و بر عکس اين مردم بودند که درست بيخ گوش‌شان و در سى سانتى ميکروفون‌شون مى‌گفتند «مرگ بر ديکتاتور» واقعا براى من مهمه که بدونم اون‌ها چه احساسى داشتند.
۲ - خدا وکيلى اون بادکنک رو براى کوچولم خريده بودم. دوست عزيز مى‌خواستى خودت يک نماد سبز بيارى که مجبور نباشى زير پل کريم‌خان اون رو از ماشينم قاپ بزنى. البته خوب من هم شرايط اون‌جا رو که گاردى‌ها - همون چهار نفر البته - افتاده بودند دنبال مردم رو درک مى‌كنم و اين‌كه شما بايد با يک نماد مردم رو دنبال خودت مى‌کشوندى به اون طرف. باشه بعدها که پسرم بزرگ شد بهش مى‌گم که بادکنکت رو داديم در راه انقلاب مخملى!!

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

نتيجه اخلاقى


با وجود تمام تحريم‌ها، گاهى بعضى سريال‌هاى تلويزيون را مى‌بينيم. مثلا ديشب با وجود اين‌كه دير از سر کار برگشتم خانه، به خاطر ديرپخش (!) سريال ماه‌رمضانى پنج‌ستاره يا ستاره پنجم يا يک هم‌چون چيزى (گويا به خاطر پخش مستقيم مسابقه فوتبال بوده که به خاطر آن از خير اذان موقع افطار هم گذشته‌اند ولى بعد از فوتبال سخنرانى تلويزيونى آخوند مربوطه را فراموش نکرده‌اند) توفيق اجبارى ديدن اين سريال را پيدا کردم (همين الآن ويرايش يک گزارش مفصل را تمام کرده‌ام و مى‌دانم اين چند خط چقدر روى اعصاب يک ويراستار مى‌رود ولى باور کنيد چاره‌اى ندارم؛ مگر اين‌که اصلا ننويسم!)

خلاصه اين‌که نتيجه اخلاقى اين قسمت اين بود که يک آدم خوب اگه لازم باشه مى‌تونه و چه بسا بايد آدم بده را ببرد شکنجه‌گاه - من اصرارى ندارم که ياد کهريزک بيفتيد - و آن‌جا بدهد اراذل و اوباش اونقدر اون رو بزنند تا به دزدين بچه اعتراف کنه! آدم خوبه همه کارهاى بد را سپرده دست اراذل و اوباش و اون‌ها خودشون مى‌دونند که موقع بردن آدم بده يعنى همون معتاده، بايد سرش رو تو گونى بکنند تا شکنجه‌گاه لو نره وگرنه چه سياه‌چالى؟ چه استانداردى؟!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

سياه‌چاله‌ى غير استاندارد


سياه‌چاله در فيزيک به جايى گفته مى‌شود که جرمش آن‌قدر زياد است که هيچ چيز حتا نور هم نمى‌تواند از آن خارج شود. گرچه استفان هاوکينگ چند سال پيش گفته که اطلاعات از سياه‌چاله خارج مى‌شود، اما به نظر من سياه‌چاله‌اى که از آن اطلاعات به بيرون درز پيدا کند، غير استاندارد است و بايد درش را گل گرفت!!