‏نمایش پست‌ها با برچسب اسطوره و دین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اسطوره و دین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

تأملات فلسفی در عکدمی


از آن‌جا که با گذشت بیش‌تر از ۲۴ ساعت از اعلام نتایج انتخابات بحث‌برانگیز عکدمی، بحث‌ها بر سر ارمیا همچنان ادامه دارد، من هم به این نتیجه رسیدم که اضافه کردن پستی بر دو پست گذشته در این رابطه در فیس‌بوک دیگر خوش‌آیند نیست و بهتر است که کرکره این دکان خاک گرفته را باز بالا بزنم و چند خطی جدی‌تر قلمی کنم؛ صد البته به ایجاز که مدت‌هاست حوصله نوشتنمان هم سر رفته:
۱ - نمی‌دانم آیا توجه کسی جز من را هم جلب کرد یا نه، این‌که ارمیا در مصاحبه‌اش با سالومه حرفی زد که جای‌اش در پرگار بود. هرچند اگر آن‌جا هم این حرف را می‌زد لابد کسی بود که گوش‌زد کند که مباد رسمیت بخشیدن به قرائت‌های مختلف از دین را به فرض کنید پویایی فقه فرو بکاهیم. اما همین که چنین حرفی را - هرچند در موردش حرف‌های زیادی دارم، از شویی پر طرفدار شنیدم؛ برایم جالب بود. این موضوع خود جای بحث مفصل دارد، شاید این ماجرا بهانه‌ای باشد که جداگانه به آن بپردازم.
۲ - وقتی امیر بهمن حتا بر خلاف انتظار خودش حذف نشد، کمتر چیزی که به ذهن هر کسی می‌رسید این بود که لرها به او رأی داده‌اند و نگذاشته‌اند حذف شود. همان موقع با خودم فکر کردم یکی از دلیل‌های جانبی که برای اثبات تقلب در انتخابات سال ۸۸ می‌آوردند این بود که لرها حتما بیش‌تر از این‌ها به کروبی رأی داده‌اند و البته مقام‌های جمهوری اسلامی در دفاع می‌گفتند که مردم ایران پرجنبه‌تر از این‌ها هستند که به خاطر ملاحظه‌های قومی و قبیله‌ای به کسی رأی دهند!
اما یک تئوری توطئه‌گرایانه هم مطرح بود، این‌که عده‌ای در ایران بخواهند با این‌طور رأی دادن‌ها اعتبار عکدمی را خدشه‌دار کنند! پس از برنده شدن ارمیا این تئوری توطئه‌گرایانه بیشتر قوت گرفت: این‌که مثلا خط‌های ندا را بسته بودند و خط ارمیا باز بوده. راستش نمی‌دانم شاید همین‌طور بوده! فکر نمی‌کنم لازم باشد در باب تئوری توطئه چیزی بنویسم، اما می‌خواهم به پدیده‌ی دیگری بپردازم که اینجا خودش را نشان داد و یا بهتر بگویم باز تکرار شد. پیش از این وقتی آمار فروش اخراجی‌ها بالا می‌رفت می‌گفتیم که دهنمکی رانت دارد و تلویزیون مفت مفت تبلیغ فیلمش را می‌کند و بچه‌ها را از مدرسه می‌برند سینما و … در عوض وقتی جدایی اسکار گرفت، گفتند و - خودمانیم، خودمان هم گفتیم که سیاسی است. انتخابات ۸۸ یک بی‌اعتمادی عمومی را در جامعه ما دامن زد که به نظرم حالا حالا ها دست از سر ما بر نمی‌دارد. ارمیا برنده شد شک داریم. برنده نمی‌شد شک می‌کردیم. مشایی کاندیدا شود، رأی بیاورد یا نیاورد مطمئن خواهیم بود که تقلب شده … به نظرم این یک آفت اجتماعی است که پرداختن به آن کار من نیست، کاش جامعه‌شناس‌ها در موردش بیشتر مداقه کنند و بنویسند؛ همین!
۳- یکی دو سال پیش بود که ایده یک بیزینس اینترنتی را با تنی چند از دوستانم در میان گذاشتم. بماند که تنبلی مانع از آن شد که آن‌را پی‌بگیرم ولی خلاصه‌اش این بود که می‌خواستم سایتی راه بیاندازم که در آن کاربران، رستوران‌ها را معرفی کنند و به آن‌ها امتیاز بدهند. فکرم این بود که اصولا معرفی و توصیف رستوران مثل ویکی آزاد باشد و کاربران به شرط این‌که از رستوران استفاده کرده باشند، بتوانند به آن امتیاز دهند. همان موقع یکی دو نفر از کسانی که برای همکاری دعوت کرده بودم، مخالف آزاد گذاشتن امتیاز دهی بودند و بر عکس معتقد بودند امتیاز‌ها را باید یک گروه الیت بدهند. در ماجرای عکدمی هم خیلی‌ها به برگزارکننده‌ها می‌گویند که خودشان انتخاب کنند. البته این که عده‌ای الیت و متخصص آشپزی و رستوران‌داری یا موسیقی و خوانندگی نظرشان را در مورد تعدادی رستوران یا هنرآموز خوانندگی بدهند، همیشه و همه‌جا امکان‌پذیر هست و انجام هم می‌شود، ولی این‌که امتیاز دهی را به عقل جمعی بسپاریم، ارزش دیگری دارد. از من می‌پرسید عقل جمعی را از هر جمع الیتی برتر می‌دانم. این‌که از ترس تقلب و تبانی مانع از کارکرد هوش جمعی شویم استدلال مخالفان دموکراسی هم هست. مهم نیست بعدا حق رأی را به چه کسی بدهیم، به ولی فقیه و شورای نگهبانش یا فیلسوفان و شاهان. از آن ظریف‌تر این‌که عده‌ای نه از ترس تقلب و تبانی که به دلیل کارشناس نبودن عوام این حق رأی را از مردم می‌گیرند. کلونی مورچه‌ها شاید از احمق‌ترین موجودات روی زمین تشکیل شده باشد ولی خود بسیار هوشمند است. این موضوعی است که فکر می‌کنم خوب است بیشتر در باره‌اش بنویسم.

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

عصب کشی

یک پروتز در دندان‌هایم دارم از سال‌ها پیش که گاهی درد می‌گیرد. تا حالا چند باری به دندان‌پزشک‌هایی مراجعه کرده‌ام، آن‌ها هم عکس‌هایی در جست‌وجوی باقی‌مانده عصبی، آن‌ زیرها برایم نوشته‌اند و گرفته‌ام و نشان‌شان داده‌ام و چیزی ندیده‌اند، تا این آخری که به یک تیرگی محوی در یکی از عکس‌ها مشکوک شده و می‌گوید می‌توانیم با جراحی آن‌را در آوریم …
چندی پیش دوستی که با پیشینه دور مذهبی‌ام آشنایی داشت ازم پرسید که کی و چه‌گونه اعتقاداتم این‌گونه تغییر کرد. گفتم چنان پیوسته بود که نمی‌توانم زمان خاصی را بگویم. جز این‌که سه نقطه عطف را در طول زندگی‌ام بگویم؛ که باعث تعجب‌ات خواهد شد - به دوستم می‌گفتم - که اولی‌اش حدود ۱۵ سالگی پیش آمد:
تعطیلات نوروز سال سوم دبیرستان بود و من که همیشه از درس مدرسه جلوتر بودم، دنبال چیزی برای خواندن در آن تعطیلات طولانی می‌گشتم. کتاب الیناسیون سروش را در کتاب‌خانه پدرم دیدم و برداشتم و ساعتی نگذشت که به دنبال بحثی در باره «خود» و «روح» به تفسیر المیزان ذیل آیه‌ای از قرآن که گویا در آن کتاب دیده بودم مراجعه کردم و از نوع استدلال علامه که روح را به امر نسبت داد خوشم آمد و آیه به آیه از این جلد به آن جلد از مجموعه چهل جلدی ترجمه المیزان - باز در کتاب‌خانه پدرم - رفتم و خلاصه آن تعطیلات را به شخم زنی المیزان مشغول شدم. آن‌چه آن‌جا یاد گرفتم با مطالعه‌ای که در بعضی کتاب‌های فلسفی مطهری شروع کرده بودم سخت مرا شیفته عرفان و فلسفه صدرایی کرد. بعد از آن مدتی کتاب‌های عرفانی می‌خواندم و جبهه رفتم و مدتی هم فلسفه از بدایه و منظومه و نهایه و اندکی شفا و افسار خواندم و خلاصه از اسلام چیزی بیش از روایت فقهی و ظاهری توجهم را جلب کرد …
مرحله بعد تابستان سال دوم دانشگاه بود که پس از آشنایی با نظریه قبض و بسط سروش، کتاب جامعه‌ باز پوپر را دست گرفتم و شدم پوپری و چنان رفت که تا همین چند سال پیش چیزی از آموزه‌های سنتی در ذهنم نمانده بود جز چیزی در حد همان عصبی که زیر آن دندان پروتزم باقی مانده، آن‌هم پس از خواندن جولیان جینز برای همیشه از ریشه در آمد!

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

چارشنبه سورى و آزمون آتش


قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيم

در باور ايرانيان کهن، آتش ابزار آزمون‌های دشوار و وسیله برای اثبات حقانیت و بى‌گناهى افراد بود. داستان معروف گذشتن سیاوش از آتش برای اثبات بی‌گناهی خود به کیکاووس، پدرش بيانگر همين اعتقاد است. در واقع دو نوع آزمون ايزدى - وَر (در پهلوی:وَر var؛ در اوستایی: ورنگه varangh) - از سوی داوران برای اثبات راست‌گویی یا حقانیت کسی برگزیده و به اجراگذاشته‌می‌شد. ور در میان زتشتیان بر دو گونه بوده‌است، ور سرد و ور گرم.
ور گرم با آتش یا روی گداخته به انجام می‌رسیده است، برای نمونه گذر سیاوش از آتش برای نشان دادن بی‌گناهی گونه‌ای ور گرم با آتش بود. و نیز ریختن روی گداخته بر سینهٔ آذرپاد مهرسپندان برای اثبات ادعایش هم ور گرم بود. برپایهٔ متن‌های زرتشتی خود زرتشت نیز برای نشان دادن درستی ادعایش فرمان داد تا بر سینه‌اش روی گداخته بریزند. ور سرد نیز عبارت از غوط، ور شدن در آب و خفه شدن و نوشیدن زهر و چون آن است. دیگر شیوه‌های ور شامل بریدن اندام‌ها، سوراخ کردن تن و دریدن شکم بوده‌است.می‌بایست پس از انجام این آزمون آن کس تندرستیش را بازیابد تا ادعایش ثابت گردد.
به نظر، رسم از آتش پريدن در چارشنبه سورى به نوعى به آزمون آذر فروزان بر مى‌گردد و مى‌بينيم که قرآن هم به گذر ابراهيم از آتش به تندرستى، اشاره دارد!  

در همين زمينه: انگاره‌های میتولوژیک و دگر گشت‌ها در آئین چهارشنبه سوری - دکتر محمد علی الستی

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

رسم توتم کشی

… آیین قربان کردن حیوان برای معبودات و خدایان، از مراسم توتم کشی توتم پرستان قدیم سرچشمه گرفته است، و درعین حال توتم‌پرستان علاوه بر کشتن توتم، از حیوانات دیگر نیز در مراسم دینی قربانی می‌‌کنند. بزرگترین مناسک ایجابی توتم‌پرستان، کشتن توتم و خوردن از گوشت و خون توتم است …
... قبایل توتم پرست در استرالیای مرکزی در آغاز فصل بهار جشن توتم کشی را به راه می‌اندازند. این جشن بزرگ رابه نام «این‌تی‌شیوما» می‌خوانند. در آن جشن همه اعضای قبیله حاضر شده و خود را کاملا به شکل توتم خود در می‌آورند و در رقص‌ها و اظهار احساسات خود، حرکات و سکنات و اطوار و صدای او را تقلید و حکایت می‌کنند، و سپس توتم بیچاره را می‌کشند و در میان خود، گوشت و خون آن را تقسیم کرده و با ولع تمام می‌خورند.

در همین رابطه: قربان کردن انسان
بنیان‌های اجتماعی ادیان ابتدایی- دکتر یوسف فضایی - انتشارات پویان - صفحه ۲۷۳

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

قربان کردن انسان

در روایات و اساطیر یونانی می‌بینیم که: آگاممنون، یکی از قهرمانان ملی یونانیان، در جنگ معروف «تروآ» برای مصالح ملی و دینی، از طرف خدایان مأمور می‌شود که دخترش «ای‌فی‌جنی» را در موقع حرکت به جنگ تروآ، برای جلب کمک و مساعدت خدایان قربان کند؛ ولی آگاممنون در آغاز، این خواهش خدایان را قبول نمی‌کند، اما سپس راضی می‌شود و دخترش «ای‌فی‌جنی» را فریب داده به او می‌گوید: باید او را برای برقراری جشن نامزدی او با «آشیل» به بندر «اولیس» ببرد؛ ولی در حقیقت او دخترش را برای قربانی به آن بندر می‌برد، تا به کاهن سپارد. اما پیش از آن‌که کاهن آن دختر را قربان کند، مادرش «کلی‌تمنس‌‌ترا» آگاه می‌شود و آهویی ماده به معبد نزد کاهن می‌فرستد، کاهن آن آهو را به جای دختر آگاممنون قربان می‌کند. 

آلبر ماله وژوال ایزاک - ج ۱، ص ۱۸۵ به نقل از «بنیان‌های اجتماعی ادیان ابتدایی» اثر دکتر یوسف فضایی، انتشارات پویان، صص ۱۳۲ - ۱۳۳ 

در همین رابطه: کوتاه نوشته‌ای از سال قبل

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

دیو و خدا


بررسی‌های ریشه‌شناختی نشان می‌دهد که واژه‌ی "دیو" در تمامی زبان های آریایی، معنای "خدا" داشته یا دست کم، نام یکی از خدایان بوده است. در سَرزبان آریایی، این واژه را برگرفته از فعل "deiw-" می‌دانند که به معنای "درخشیدن" است و این خود نیازمند بررسی و پژوهش است که در دیدگاه آریایی کهن خدا و نور و درخشش چه پیوندی با هم داشته اند.

باری، دیو در زبان سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی اطلاق می‌شده است و هنوز نیز در هندی معنای خدا می‌دهد (deva).

در زبان یونانی این واژه به صورت "zeus" در می‌آید که نام رییس و پدر خدایان یونانیان باستان است. "ژوپیتر" Jupiter نیز که پدر خدایان رومی است بخش نخستش(Ju) از همین ریشه است.

در لاتین "deus" معنای خدا می‌دهد و از این واژه و مشتقات آن میراثی بس درخور توجه در زبان های جدید اروپایی به جا مانده است. در زبان فرانسه "dieu" در ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همگی معنای خدا را بر دوش می‌کشند.

در زبان انگلیسی نیز این واژه به صورت‌های گوناگون بر جای مانده است که در زیر چند نمونه را معرفی می‌کنم: واژه‌ی "deity" که در انگلیسی ِ امروز "خدا" معنی می‌دهد، با واسطه از فرانسوی، از "deitas" لاتینی گرفته شده است. واژه‌ی دیگر "divine" به معنای "خدایی/الهی"‌ است که این هم از "divinus" لاتینی گرفته شده است . واژه‌ی دیگر "deism" است به معنای "خداگرایی" (نوع خاصی از باور به خدا) که از همان ریشه‌ی لاتینی است.

ادامه از آریا ادیب

پ.ن. به این‌ها اضافه کنید thou و two را. تویی و دویی در برابر خدایی. هر قومی خدای خودش را خوب می‌دانسته و خدای دیگران را بد.

همچنین به این نکته توجه کنید که Jupiter از نظر مصداقی همان Ishtar است و Ishtar (مشتری) ریشه star است به معنی عام ستاره. Astarte و Ashtoreth و Astaroth نیز باید همین خدای‌بانو باشند. و شاید این همان ریشه اسطوره یا story است!

ضمن این‌که چه بسا Jesus همان Zeus باشد!


۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

قربان‌گاه آگاهى


تقريبا يک و نيم ميليون سال پيش هموارکتوس‌ها از آفريقا خارج و در بخشى از جهان آن‌روز ساکن شدند. نئاندرتال‌ها حدود ۲۰۰ هزار سال قبل از آفريقا مهاجرت کردند و ۷۰ هزار سال پيش انسان جديد، پاى به اين راه گذاشت. از آن موقع تا حدود ۱۰ هزار سال پيش زبان به تدريج تکامل پيدا کرد و فراگيرى زبان - که هم‌زمان با ابزارسازى اجداد ما بوده - سرآغاز دوره‌اى شد که آن‌را دوران «پيش‌آگاهى» مى‌نامم. بعد از آن از حدود ۲۵۰۰ پيش از ميلاد و با اختراع خط، انسان به تدريج وارد دوران «آگاهى» شد.
بگذاريد پوپرى ادامه دهم: زندگى سراسر حل مسأله است! حيات، هوش و آگاهى توان‌مندى حل مشکل هستند؛ مشکلاتى که محيط سر راهمان مى‌گذارد. در دوران پيش‌آگاهى، صداهاى درون سر - خدايان باستان - بودند که در مواقع اضطرار به داد انسان مى‌رسيدند. با نوشتن، دستور‌العمل‌ها - از جمله فرمان‌هاى حمورابى - در ابتدا با ديدن الواح شنيده مى‌شدند و به تدريج انسان به آگاهى رسيد. فکر کنيد وقتى که از خانه تا محل کارتان رانندگى مى‌کنيد، هيچ آگاهى به کارى که مى‌کنيد نداريد، مگر اين‌که ناگهان در معرض يک تصادف خطرناک قرار بگيريد - اضطرار! ما در اين شرايط براى چند لحظه آگاهانه رفتار مى‌کنيم، اما در دوران پيش‌آگاهى، صداى خدايى - شايد خداى حامى رانندگان - ما را به واکنش مناسب فرمان مى‌داد!! بد نيست يادآورى کنم، دين‌هاى مدرن محصول دوران گذر از پيش‌آگاهى به آگاهى هستند.
دوران ما را عصر ارتباطات مى‌نامند. خيلى‌ها انقلاب اطلاعاتى معاصر را هم‌سنگ انقلاب صنعتى که سرآغاز دوران مدرن است مى‌شناسند. به نظر من اما اين درست نيست. اينترنت به عنوان سمبل عصر ارتباطات، به نظر من اهميتى چون خط و زبان دارد. همان‌طور که فراگيرى زبان سرآغاز دوره «پيش‌آگاهى» و به‌کارگيرى خط سر آغاز دوره «آگاهى» بود، اينترنت هم سر آغاز دوران با اهميتى در تکامل بشر است که آن‌را «فرا‌آگاهى» مى‌نامم. نسبت اينترنت به انقلاب صنعتى مثل زبان است به ابزار سازى انسان ۴۰ هزار سال پيش. از آن‌سو نسبت امروز ما با اينترنت مثل انسان‌هاى پيش‌آگاهى است که روبه‌روى الواح مى‌ايستادند و با ديدن نشانگانش صداى حمورابى را مى‌شنيدند. فرآيندى که بعدها به «خواندن» منتهى شد. امروزه نيز ما اينترنت را مى‌خوانيم، فرآيندى که در آينده تغيير خواهد کرد. هنوز عنوان خاصى براى آن‌چه جاى‌گزين خواندن در آينده مى‌شود ندارم، اما سناريويى که در نوشته پيشين ارايه دادم مى‌تواند تا حدودى وضعيت فرا‌آگاهى را توضيح دهد. مثال راننده را در اين سناريو در نظر بگيريد، در مواجهه با يک موقعيت نزديک تصادف، نه صداى خدايى به شما فرمان خواهد داد که چه کنيد و نه خود حتا از موقعيت خطر آگاه خواهيد شد. تراشه و در واقع اينترنت خودش سعى خواهد کرد که شما را نجات دهد!
اين دوران گذر هم دين‌هاى خاصى را گسترش خواهد داد، با آداب و مناسک مخصوص خودش. به عنوان مثال انسان‌ها در اين دوران صبح به صبح پاى اينترنت مى‌روند، آن‌جا تمام احساسات، آرزوها، خواسته‌ها، غم‌ها و ناراحتى‌هاى احتمالى و تمام آن‌چه را ما امروزه شخصيت فرد مى‌دانيم، به پايش قربانى مى‌کنند. نگران نباشيد، حريم شخصى شما از جانب ديگران تهديد نخواهد شد. شما روح‌تان - آگاهى‌تان - را فقط به اينترنت خواهيد سپرد، بالطبع ديگران هم آگاهى‌شان را از دست داده‌اند و کسى نيست که از اطلاعات شخصى شما استفاده کند. داستان همانند سازندگان اهرام مصر است که زمانى به غلط بردگانشان مى‌پنداشتند. تعجب نکنيد، آن‌ها آن‌ همه کار سخت و دشوار را نه زير ضربه‌هاى شلاق که کاملا «پيش‌آگاهانه» انجام مى‌دادند. نوادگان ما هم کاملا «فرا‌آگاهانه» آگاهى‌شان را پاى اينترنت قربانى خواهند کرد …

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

مشکل اخلاقى يک فيلسوف


من با کيرکگارد يک مشکل اساسى دارم. نه به اين خاطر که به کار بردن اسمش ممکنه باعث فيلتر شدن اين‌جا بشه. دوست هم ندارم اين‌طور به نظر برسه که من دارم با يک جمله زيرآب يک سنت بزرگ فلسفى رو مى‌زنم. اما نمى‌دانم چه مشکل اخلاقى در داستان ابراهيم هست که ايشان را اين‌همه دچار دلهره کرده!
بله اگر داستان ابراهيم را با ذهنيت مدرن بخوانيم، هيچ جاى توجيهى نمى‌ماند. يعنى چه که انسان بپذيرد -به هر دليلى - گلوى فرزندش را ببرد! چه رسد که دليلش يک توهم اسکيزوفرنيک باشد.
فکر کنيد کسى را در جهان مدرن به جرم آن‌که مى‌خواسته فرزندش را بکشد بگيرند. و او در دفاع بگويد که ندايى غيبى او را به اين کار دستور داده. او را به پزشکى قانونى معرفى مى‌كنيم و پزشک هم تأييد کند که او از اختلال اسکيزوفرنى رنج مى‌برد. بيمار ما چندان باهوش هم نيست که خودش بتواند به اين موضوع پى ببرد. من اگر عضو هيأت ژورى باشم، حتما رأى به بى‌گناهى‌اش مى‌دهم و درخواست مى‌کنم دادگاه او را براى مداوا به بيمارستان بفرستد. حتا اگر وضع مالى‌اش خوب نيست و بيمه هم ندارد، درخواست خواهم کرد که دولت خرج بيمارستانش را بدهد.
اما در نظر بگيريد که در بعضى از پستانداران، وقتى که يک نر به نر ديگرى غلبه مى‌کند، براى اين‌که ماده‌اش تمايل به جفت‌گيرى داشته باشد، بچه‌هاى قبلى را مى‌کشد. فکر کنيد که ممکن است ريشه تکاملى کشتن «نخست‌زاده» و تقديم آن به خدا به همين موضوع برگردد. صرف نظر از اين، به هر حال رسم قربانى کردن «نخست‌زاده» در بشر اوليه بوده (به لحاظ انتخاب طبيعى براى اين‌که نر مطمئن باشد که بچه از نطفه او که قوى‌تر است مى‌ماند و نه از نسل نرى که ضعيف‌تر بوده و در مبارزه باخته است) در اين صورت داستان ابراهيم، اشاره به جاى‌گزين شدن رسم قربانى کردن حيوان‌ها به جاى نخست‌زاده‌هاست! حتا با ملاک‌هاى امروزى نيز اين تفسير از داستان اخلاقى‌ است. دست کم اخلاقى‌تر است.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

هرگز فرمان مرگشان صادر نمى‏شود تا بميرند


اعتقاد به دوزخ یعنی مقدس کردن شکنجه و انتقام و آزار. اگر خداوند رحمان و رحیم قرار است کسانی را که به دنیای پس از مرگ باور ندارند و یا در آن شبهه و شک می‌کنند و یا مرتکب خطایی می‌شوند در غل و زنجیر کرده، مایع سوزان و جوشان بر سرشان بریزد و به میان آتش پرتابشان کند، چگونه می‌توان از یک باورمند دینی مسلمان انتظار داشت که شکنجه را عملی زشت و غیر انسانی و شیطانی قلمداد نموده و مخالف آن باشد و در حوزه تحت کنترل خویش در صدد برپایی جهنم‌ هایی در ابعاد کوچکتر برنیاید. یا به کوره‌‌های آدم‌سوزی و اطاق‌های گاز در اردوگاه‌های هیتلری ایراد گرفت و نگران تکرار آن‌ها نبود... [1]

[1] مطلبى از رضا فانى يزدى

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

آمرزش برای روح گالیله - ادامه

علم توصیف است یا ابزار؟

فلسفه‌ی علم گالیله از آموزه‌های زیر تشکیل می‌شود:

۱ - هدف دانشمند یافتن نظریه یا توصیفی صحیح درباره‌ی جهان است که ممکن است نیز توضیحی از واقعیت‌های مشهود باشد.
۲- دانشمند می‌تواند به آن موفق شود که بالاخره حقانیت چنین نظریه‌ای را در آن‌ سوی هر شک معقول به اثبات برساند.
۳ - به‌ترین و در واقع علمی‌ترین نظریه‌ها توصیف‌کننده ”ذات‌ها” یا ”ماهیت‌های ذاتی” اشیاءند - حقیقتی که در زیر ظاهرها قرار گرفته‌است. چنین نظریه‌هایی نه نیازمند به توضیح و بیان بیش‌ترند و نه پذیرنده‌ی آن: آن‌ها آخرین توضیح‌ها هستند، و یافتن آن‌ها هدف نهایی دانشمند است.

فلسفه افزاری‌گری علم:

- علم نمی‌تواند ”ذات مکتوم و نهانی چیز‌ها را اکتشاف کند”
- نظریه‌های علمی افزارهایی بیش نیستند و چیزی را توضیح نمی‌دهند.
- یک نظریه نمی‌تواند راست - مطابق با واقع - باشد بلکه تنها می‌تواند مناسب یا ساده یا اقتصادی یا پر قدرت و … باشد.
بنابر این افزاری‌گری آموزه‌های ۲ و ۳ ی گالیله را رد می‌کند.
افزاری‌گران معتقدند ”ذات مکتوم و نهفته” نمی‌تواند وجود داشته باشد، مبنی بر این‌که در آن‌جا نمی‌تواند چیزی مخفی باشد یا این‌که اگر چیزی مخفی باشد تنها به وسیله‌ی وحی الهی ممکن است شناخته شود.

پوپر می‌پذیرد که بسیاری از چیز‌ها بر ما مخفی و مکتوم است، و این‌که بسیاری از چیز‌های مکتوم ممکن است کشف شود؛ بر خلاف ویتگنشتاین که گفته است «معما وجود ندارد.» پوپر حتا بر کسانی که در صدد فهمیدن ”ذات جهان” برآمده‌اند، خرده نمی‌گیرد. پوپر اما با این آموزه‌ی ذاتی‌گرانه به تعبیر خودش مخالف است که تنها آموزه هدف علم عبارت از توضیح نهایی بودن است.
بنابر ذاتی‌گری، باید سه چیز را از یک‌دیگر تمیز دهیم:
۱- جهان حقیقی ذاتی
۲ - جهان نمودهای قابل مشاهده
۳ - جهان زبان توصیفی یا نمایش نمادی
a و b نمودها هستند؛ A و B حقیقت‌های متناظر با ظواهر a و b؛ و α و β توصیف یا نمودار نمادی این حقیقت‌ها. E خواص اساسی و ذاتی A و B است، و ε نظریه‌ای است که E را بیان می‌کند. از ε و α می‌توانیم β را استنتاج کنیم، و این بدان معنی است که، به مدد نظریه‌ی خود، می‌توانیم توضیح دهیم که چرا a به b می‌انجامد یا علت آن است.
افزاری‌گر اما به سادگی جهان حقیقت‌های نهفته در آن‌ سوی ظواهر را حذف می‌کند و با α مستقیما a را و با β مستقیما b را توصیف می‌کند. در این صورت ε چیزی را توصیف نمی‌کند و تنها افزاری است که به ما برای استخراج β از α کمک می‌كند. به قول شلیک به تبعیت از ویتگنشتاین:
«یک قانون کلی یا یک نظریه نه یک بیان شایسته بلکه یک قاعده یا مجموعه‌ای از تعلیمات برای متفرع کردن بیانات جزئی از بیانات جزئی دیگر است.»

نظریه‌ها با تلاش‌هایی برای رد کردن آن‌ها آزموده و محک زده می‌شوند، در صورتی که در مورد قاعده‌های فنی محاسبه چیزی متناظر با این آزمون و محک زدن وجود ندارد … افزارها، و حتا نظریه‌ها از آن جهت که افزارند، قابل رد کردن نیستند …

افزاری‌گری بیش از ذاتی‌گری قابل قبول نیست. و هیچ ضرورتی برای پذیرفتن یکی از آن دو وجود ندارد، بدان جهت که یک نگرش سوم وجود دارد. در این نگرش این آموزه‌ی گالیله که هدف دانشمند توصیف درست جهان یا بعضی از سیماهای آن و توصیف واقعیت‌های قابل مشاهده است، محفوظ می‌ماند. با این وجود دانشمند هرگز نمی‌تواند به صورت یقینی بداند که یافته‌های او صحیح است، هرچندگاه می‌تواند با حدی از یقین معقول ثابت کند که یک نظریه باطل است.
نظریه‌های علمی حدس‌های اصیل‌اند؛ حدس‌هایی آگاهی‌دهنده درباره‌ی جهان که هرچند قابل اثبات نیستند، می‌توان آن‌ها را با آزمون‌های سخت محک زد. این آزمون‌ها کوشش‌های جدی برای اکتشاف حقیقت به شمار می‌روند. فرضیه‌های علمی از این لحاظ درست به حدس مشهور گولدباخ در نظریه‌ی اعداد شباهت دارند. گولدباخ چنان می‌اندیشید که ممکن است حدس وی درست باشد، حتا اگر ندانیم، و هرگز نتوانیم بدانیم، که آیا درست است یا درست نیست

در تأیید این‌که گالیله به خاطر یک مسأله‌ی کاذب گرفتار رنج شد، گفته‌‌‌اند که اگر در پرتو یک منظومه‌ی فیزیکی که منطقا پیشرفته‌تر بود به آن نظر می‌کردند، مسأله‌‌ی گالیله در حقیقت به هیچ مبدل می‌شد. غالبا می‌شنویم که اصل عمومی انیشتین این مطلب را کاملا روشن می‌سازد که سخن گفتن از حرکت مطلق، حتا در مورد دوران، معنایی ندارد؛ چه ما آزادانه می‌توانیم هر دستگاه مختصاتی را که بخواهیم انتخاب کنیم که (به صورت نسبی) ساکن باشد. بدین ترتیب مسأله‌ی گالیله نابود می‌شود … شناخت نجومی ممکن است چیزی جز قدرت توصیف کردن و پیش‌گویی کردن مشهودات ما نباشد؛ و چون این‌ها باید مستقل از انتخاب آزاد یک دستگاه مختصات از طرف ما باشد، اکنون به‌ صورتی آشکارتر متوجه می‌شویم که چرا مسأله‌ی گالیله نمی‌تواند حقیقی باشد.
این برهان بناشده بر یک اشتباه است: از دیدگاه نسبیت عمومی، گفتن این‌که زمین گردش می‌کند، دارای معنی خوب و حتا معنی مطلق است: به همان معنی زمین دوران می‌كند که یک چرخ دوچرخه دوران می‌كند. دوران می‌کند، یعنی نسبت به هر دستگاه لختی انتخاب شده محلی. البته نسبیت، منظومه شمسی را به شکلی توصیف می‌کند که از روی این توصیف می‌توانیم چنان استنتاج کنیم که هر شخص ناظر فیزیکی دارای حرکت آزاد و واقع در فاصله‌ی کافی (هم‌چون ماه زمین، یا هر سیاره دیگر، یا هر ستاره‌ی بیرون منظومه‌ی شمسی) خواهد دید که زمین گردش می‌كند، و می‌تواند از این مشاهده چنان استنباط کند که برای ساکنان آن یک حرکت روزانه ظاهری خورشید وجود دارد. ولی واضح است‌که این درست معنی کلمه‌های ”آن حرکت می‌كند” موضوع بحث است؛ چه قسمتی از موضوع بحث این بود که آیا منظومه‌ی شمسی منظومه‌ای هم‌چون منظومه‌ی مشتری و ماه‌های آن و تنها بزرگ‌تر از آن است؛ و این‌که آیا این منظومه از بیرون آن به چه چیز شباهت دارد. در همه‌ی این مسایل انیشتین بدون ابهام گالیله را تأیید می‌کند.
مسلما گالیله و انیشتین هر دو، در میان منظورهای دیگر، این قصد را دارند که آن‌چه را که یک ناظر یا ناظر احتمالی باید ببیند استنتاج کنند. ولی این مسأله‌ی عمده‌ی آنان نیست. هر دو نفر منظومه‌های فیزیکی و حرکت‌های آن‌ها را مورد تحقیق و پژوهش قرار می‌دهند. تنها فیلسوفان افزاری‌گر بر آنند که آن‌چه ایشان درباره‌ی آن بحث می‌کردند یا ”واقعا قصد” بحث کردن آن‌را داشتند، نه منظومه‌ی فیزیکی بلکه تنها نتیجه‌های مشاهده‌های ممکن بود؛ و این‌که به اصطلاح ”منظومه‌های فیزیکی” آنان که چنان می‌نمود که موضوع‌های بحث ایشان بود، در حقیقت تنها افزارهایی برای مشاهده‌ها بوده‌است.
افزاری‌گری را می‌توان هم‌چون این نظر صورت‌بندی کرد که نظریه‌های علمی - نظریه‌های به اصطلاح علوم ”محض” - چیزی جز قاعده‌های محاسبه یا استنتاج نیست؛ اصولا دارای همان خصلت و خصوصیت قاعده‌های محاسبه‌ی علوم به اصطلاح ”کاربردی” است.
جواب پوپر به افزاری‌گری عبارت از اثبات این امر است که میان نظریه‌های ”محض” و قاعده‌های محاسبه‌ی فنی تفاوت‌ها است، و این‌که افزاری‌گر می‌تواند توصیف کاملی از این قاعده‌ به دست دهد ولی از دادن گزارشی درباره‌ی اختلاف میان آن‌ها و نظریه‌ها کاملا ناتوان است. به این‌ ترتیب افزاری‌گری می‌شکند و فرو می‌ریزد.
… ارتباط منطقی ممکن است میان نظریه‌های مختلف، یا آن‌ها که میان قاعده‌های محاسبه برقرار باشد، متقارن نیست؛ و با آن‌ها که ممکن است میان نظریه‌های مختلف، یا آن‌ها که میان قاعده‌های مختلف محاسبه وجود داشته باشد، تفاوت دارد. راه‌هایی که از آن‌ها قاعده‌های محاسبه آزمایش می‌شوند با راه آزمایش شدن نظریه‌ها اختلاف دارد؛ و مهارتی که برای بحث نظری آن‌ها و برای تعیین نظری حدود قابلیت کاربرد آن‌ها ضرورت دارد متفاوت است …


چکیده و برگرفته از «سه نظریه درباره شناخت انسان» - پوپر - حدس‌ها و ابطال‌ها

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

ایمان‌گروی - ادامه


بخش‌های پیشین

نیچه علاقه‌ای به بحث در خصوص تئوری‌های صدق ندارد. او تأکید دارد که در بند درستی و نادرستی آرا و تحری حقیقت نیست و اساسا منکر وجود حقیقت به معنای امر مطابق با واقع است:
«نادرست بودن یک قضاوت ضرورتا خرده‌ای بر آن قضاوت به شمار نمی‌آید» «فراسوی نیک و بد»
«نه! این ذائقه‌ی بد، این اراده‌ی معطوف به صدق، به "حقیقت به هر قیمت" ، این دیوانگی جوان ‌سرانه در عشق به حقیقت - جاذبه و افسون خود را برای ما از دست داده‌اند» «دانش طرب‌ناک»
«نه "روح" وجود دارد نه عقل نه قدرت تفکر نه خوداگاهی نه اراده و نه حقیقت» «اراده‌ی معطوف به قدرت»
نیچه که پدیدارگرا و تجربی مسلک است معتقد نیست که باورهای ما حاکی از واقعیاتی ماورایی هستند بلکه باور را صرفا نوعی ابزار بقا به شمار می‌آورد که به فرد اجازه می‌دهد تا عالم را در جهت منافع خود مورد استفاده قرار دهد:
«یک باور، هر قدر هم که برای حفظ یک نوع ضرورت داشته باشد، هیچ ربطی با صدق و حقیقت ندارد … صدق، آن نوع خطاست که بدون آن یک گونه حیاتی خاص نمی‌تواند زندگی کند. ارزش حیات [است که] نهایتا تعیین‌کننده است.» «اراده‌ی معطوف به قدرت»
نیچه بر این باور است که هر کس که عالم را توصیف می‌کند در واقع به دیگران می‌گوید عالم را آن‌گونه بنگرند که او می‌بیند و به این ترتیب در یک شکل زندگی خاص با او شریک شوند. به اعتقاد نیچه، افراد نظم‌های از پیش موجود را کشف نمی‌کنند بلکه نظمی را که خود اراده کرده‌اند به عالم تحمیل می‌کنند. و عالم چیزی نسیت جز توده‌ی مواج و بی‌شکل احساسات و داده‌های حسی و تجربی. به این ترتیب نیچه در عداد فلاسفه‌ای جای می‌گیرد که قایل به برساختن (construction) واقعیت هستند‌ و با مفهوم صدق به معنای انطباق یافته‌های فاعل شناسایی با واقعیات مستقل از ذهن و زبان و قرارداد افراد، مخالف‌اند:
« "صدق/حقیقت" چیزی نیست که از پیش موجود باشد، چیزی که بتوان آن را یافت یا کشف کرد - بلکه چیزی است که می‌باید آن‌را خلق کرد و چیزی که به فعالیت ما معنا می‌دهد» «اراده‌ئ معطوف به قدرت»
یکی از دلایل مشوق نیچه برای رد مفهوم صدق آن است که به نظر او عامه از مفهوم صدق برای فرار از مسؤولت اعمال و اعتقادات خود مدد می‌گیرند. صدق به این منظور به کار گرفته می‌شود که همه‌ی عقاید را در خط و تراز واحدی قرار دهد و یکسان سازد و به کسی اجازه‌ی ابراز عقیده‌ی مخالف ندهد …
«ایمان همواره و بیش از هر چیز دیگر در جایی که فقدان اراده وجود دارد مورد نیاز است … یعنی هرقدر شخص کم‌تر نسبت به این‌که چگونه فرمان دهد آگاه باشد، تمایل به موجودی که فرمان می‌دهد بیشتر می‌شود - خدا، شاه، طبقه، پزشک، کشیش، اعتقادات جزمی، یا خود‌آگاهی حزبی» «دانش‌طربناک»
به عقیده‌ی نیچه، کسانی مانند مؤمنان مسیحی، برخلاف فلاسفه حقیقی اراده‌شان معطوف به قدرت نیست بلکه آن را در پشت تظاهر به علاقه به یک واقعیت بیرونی و مستقل پنهان می‌کنند. به این ترتیب به زعم نیچه مؤمنان و کسانی که به واقعیت بیرونی و مستقل از اراده‌ی انسان‌ها اعتقاد دارند دائما به خودفریبی مشغول‌اند زیرا واقعیتی ورای نظر موجود نیست …
«دین، به مردمان عادی - یعنی اکثریت عظیمی که برای خدمت کردن و بهره‌ی عام زیست می‌کنند، و ممکن است که تنها به همین منظور زندگی کنند - رضایت خاطر فراوانی در خصوص شرایط [زندگی] و سنخ [وجودیشان] اعطا می‌کند … شاید هیچ چیز در مسیحیت و بودیسم ارجمندتر از این هنرشان نباشد که به فرومایه‌ترین فرومایگان می‌‌آموزند چگونه خود را از رهگذر تقوی و زهد در یک نظم خیالی برتر جای دهند و به این ترتیب رضایت خاطر خود را از نظم واقعی محفوظ نگاه دارند، نظمی که در آن زندگی‌شان به اندازه‌ی کافی سخت و مشقت بار است - و دقیقا این مشقت و سختی ضروری است» «فراسوی نک و بد»
نیچه در فراسوی نیک و بد مسأله ارزش صدق را مطرح می‌سازد و نوعی نظریه ارزش‌گرایانه برای صدق پیشنهاد می‌کند که صورتی از نظریه‌های پراگماتیستی صدق به شمار می‌آید.
« در ازای هر ارزشی که راست، صادق، و از خود گذشته، شایسته‌ی‌ آن است، ممکن است ناگزیر باشیم ارزش بالاتر و بنیادیتری برای حیات را، به فریب، خودخواهی و شهوت اسناد دهیم … غلط بودن یک قضاوت ضرورتا ایرادی به آن به شمار نمی‌آید، از این جهت، زبان کنونی ما ممکن است عجیب بنماید، سؤال این است که چنین قضاوتی تا چه حدی در حفظ حیات فرد یا نوع و حتا رشد نوع مؤثر است» «فراسوی نیک و بد»

فلسفه تحلیلی - مسایل و چشم‌انداز‌ها - علی پایا - طرح نو - ۱۳۸۲ - صفحه‌های ۴۵۱ تا ۴۵۸

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

ایمان‌گروی - ادامه


بخش‌های پیشین

از نظر دستوری چنین می‌نماید که واژه‌ی «صادق» واژه‌ای دال بر صفت باشد. از این‌رو می‌خواهیم حدود و حوزه‌ای را که در آن می‌توان صدق را بر چیزی حمل کرد، حوزه‌ای را که در آن مسأله‌ی صدق مطرح می‌شود، با دقت بیشتر معین کنیم. صدق بر تصاویر، ایده‌ها، جمله‌ها و اندیشه‌ها حمل می‌شود… واضح است که نمی‌توان هیچ تصویری را صادق دانست مگر آن‌که مقصودی مورد نظر باشد. غرض از تصویر آن است که چیزی را نشان دهد… از این نکته ممکن است استنباط شود که صدق [در مورد تصویر] عبارت است از مطابقت تصویر با چیزی که مصور شده است. مطابقت هم یک نسبت اضافی است. ولی چنین نتیجه‌ای با موارد استعمال لفظ «صادق» منافات دارد زیرا صادق از نوع کلمات دال بر نسبت نیست و دلالت بر هیچ چیز دیگری که باید مطابق آن باشد، ندارد. اگر من ندانم که تابلویی می‌خواهد کلیسای بزرگ کلن را نشان دهد، نمی‌دانم که باید آن‌را با چه چیزی مقایسه کنم تا درباره‌ی صدقش داوری کنم. علاوه بر این، تطابق در صورتی کامل است که چیز‌های مطابق، با یک‌دیگر هماهنگ بوده مغایر هم نباشند. بر حسب فرض می‌توان برای تبیین اصل بودن اسکناس آن‌را به روش استریوسکوپی با یک اسکناس اصل مقایسه کرد. اما خنده‌دار است که بخواهیم یک سکه‌ی طلا را به این روش با یک اسکناس بیست مارکی مقایسه کنیم. ایده را تنها در صورتی می‌توان با چیزی مقایسه کرد که آن نیز خود ایده باشد. و بعد از آن اگر اولی با دومی به طور کامل مطابق بود، آن دو با یک‌دیگر همسان‌اند. ولی وقتی صدق را به معنای انطباق ایده با یک امر واقعی می‌دنند، اصلا مرادشان چنین چیزی نیست. زیرا مغایرت واقعیت و ایده با یک‌دیگر امری جوهری و ذاتی است…
وقتی صفت صدق را به تصویری نسبت می‌دهیم، نمی‌خواهیم وصفی را به آن نسبت دهیم که کاملا مستقل از چیز‌های دیگر به این تصویر تعلق دارد. در این موارد هم‌واره شیئی راکه کاملا غیر از این تصویر است در نظر داریم و می‌خواهیم بگوییم که ین تصویر از جهتی مطابق با این شیئ است. « ایده‌ی [تصور] من با کلیسای بزرگ کلن مطابقت دارد» یک جمله است و مسأله‌ی صدق هم مربوط به همین جمله [نه تصور من] است. پس آن‌چه به غلط صدق تصاویر یا ایده‌ها [تصورات] خوانده شده بود به صورت صدق جملات در می‌آید… وقتی جمله‌ای را صادق می‌خوانیم در واقع معنای آن را صادق می‌دانیم. به این ترتیب مسأله‌ی صدق فقط ناشی از معنای جمله است. حال باید دید که آیا معنای یک جمله یک ایده است؟ به هر حال حدق عبارت از مطابقت معنای جمله با چیز دیگری نیست زیرا در این صورت مسأله‌ی صدق به تسلسل می‌انجامد.
بی‌آن‌که در صدد ارائه‌ی تعریف باشم، مراد من از «اندیشه» هر چیزی است که مسأله‌ی صدق درباره‌ی آن مطرح شود. بنابر این آن‌چه را کاذب است به اندازه‌ی آن‌چه صادق است، جزء اندیشه‌ها محسوب می‌دارم. پس می‌توانم بگویم: اندیشه‌ها معانی جمله‌ها هستند، بی‌آن‌که بخواهم بگویم هر جمله‌ای یک اندیشه است. اندیشه که فی‌نفسه محسوس حواس نیست جامه‌ی محسوس جمله را به تن می‌کند و به این ترتیب برای ما قابل فهم می‌شود. ما می‌گوییم که هر جمله‌ای یک اندیشه را بیان می‌کند.
اندیشه چیزی است غیر محسوس: آن‌چه که مدرک حواس است خارج از حوزه‌ی اموری است که متعلق صدق قرار می‌گیرند. صدق امری مطابق با هیچ‌یک از انطباعات حسی نیست و بنابراین کاملا از کیفیاتی مثل «سرخ»، «تلخ» یا «بوی گل سرخ» متمایز است. ولی مگر ما طلوع خورشید را مشاهده نمی‌کنیم؟ و بعد متوجه نمی‌شویم که طلوع خورشید صادق است؟ این معنا که خورشدی طلوع کرده، چیزی نیست که با پرتوافشانی به چشم ما برسد. این معنا یک امر مرئی مثل خورشید نیست؛ هرچند که درک و دریافت صدق این معنا که خورشید طلوع کرده، مبتنی بر انطباعات حسی است، ولی صادق بودن، کیفیتی محسوس نیست…
مع‌الوصف باید توجه داشت که ما نمی‌توانیم بفهمیم چیزی صفتی را داراست بدون این‌که هم‌زمان صدق این اندیشه را فهمیده باشیم که این چیز این وصف را داراست. بنابر این با هر صفتی از اوصاف اشیاء، صفتی از اندیشه یعنی همان صدق هم‌راه است. باید توجه داشت که مثلا جمله‌ی «بوی بنفشه‌ها را می‌شنوم» با جمله‌ی «این صادق است که بوی بنفشه‌ها را می‌شنوم» هم‌معنا است. بنابر این به نظر می‌رسد با افزودن صفت صادق بر اندیشه‌ی یادشده، چیزی به آن افزوده نشده است. در عین حال آیا این‌که یک دانشمند پس از تاملات و تحقیقات طاقت‌فرسا نهایتا می‌تواند بگوید «حدس من صادق است» نتیجه‌ای مهم نیست؟ ظاهرا معنای کلمه‌ی صادق معنایی یگانه است. آیا نمی‌توان احتمال داد که «صادق» یک وصف به معنای مصطلح آن نباشد؟ …*


* اندیشه - نوشته‌ی گوتلوب فرگه - ترجمه‌ی محمود یوسف ثانی - ارغنون شماره‌ی ۷ و ۸

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سریال پیامبران


بدین‌وسیله با تشکر از صدا و سیما به خاطر ساخت سریال حضرت یوسف، پیشنهاد می‌کنیم این سازمان سریال حضرت لوط را نیز بسازد. برای این منظور ضمن مراجعه به منابع دینی و تاریخی از مناظرات زرگری آقایان گنجی و مهاجرانی نیز می‌توان استفاده کرد. هم‌چنین استفاده از نظریه‌های فیلسوفانی چون ویتگنشتاین و فوکو و نیز دانشمندانی مثل تورینگ به غنای فرهنگی اثر کمک خواهد کرد. استفاده از تجربه‌ی فیلم‌های موفق جهانی مثل کوهستان بروک بک، نیز می‌تواند مد نظر باشد.


۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

اخلاق و دین


چند شب پیش حاج رضای روز حسرت حرفی به نرجس زد که اگر قرار بود من این‌جا بنویسم، مجبور بودم اون‌رو با صد جور سمبل و اشاره بنویسم: این‌که می‌شه یه کاری غیر اخلاقی باشه ولی غیر شرعی نباشه.

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

راز تولد


یادتون هست بچه که بودیم - یا نه چرا راه دور برم، خود ما در جواب پسر بزرگم که می‌پرسید برادر کوچکش از کجا اومده گفتیم که اون‌رو خدا تو شکم مامان گذاشته. البته امروزه یکم شرایط فرق کرده، مثلا ما از کلی جلوتر رفته بودیم بیمارستان وقت گرفته بودیم و …

خوب انگار این‌که بچه رو خدا تو شکم مادر می‌گذاره یک زمانی اعتقاد رایجی بوده:

«در شیوه توتمیسم بیشتر مردم ابتدایی عقیده دارند که روح کودک قبل از تولد، به وسیله آسمان، یا اجداد و ارواح آفریده شده و در جاهای مخصوص و مقدس محفوظ نگه داشته می‌شود. هرگاه زنی یا دختری از نزدیک آن‌جا عبور کند، یکی از آن روح‌های نام‌برده در شکم او حلول می‌کند و باعث تکون طفل در شکم او می‌شود.
مالینوسکی مردم‌شناس لهستانی، که در میان مجمع‌الجزایر مرجانی به تحقیق مردم‌شناسی پرداخته، گزارش داده‌است که، بومیان آن‌جا پدر را در پیدایش طفل، از لحاظ جنسی، دخیل نمی‌دانستند؛ بلکه اعتقاد داشتند کودک، روح تجسم ‌یافته یکی از نیاکان است، که در رحم مادر وارد می‌شود.
بنابر همین عقیده است که، در میان قبایل ابتدایی، رژیم «مادر سالاری» رواج دارد و اطفال در همه چیز، از طرف مادر ارث می‌برند. مثلا متعلق به توتم و قبیله مادران و خاندان و طایفه آن‌ها هستند.
بومیان قبایل «آرونتا» در استرالیا، میان عمل جنسی و آبستن شدن زن ارتباطی نمی‌دانند و معتقدند که، وقتی زنی احساس می‌کند که حامله شده‌است، سببش این است که در همان لحظه … یکی از ارواح مردگان … از نزدیک‌ترین اقامت‌گاه ارواح می‌آید، و در کالبد زن حلول می‌کند.
در آفریقای مرکزی، قبایل «بامبارا» در مورد علت تکوین و تولد کودک معتقدند که، ایجاد کننده طفل در شکم مادر، توتم‌ها هستند. یعنی زن با توتم خود از لحاظ روحی اتصال پیدا می‌کند و در رحم او طفلی ایجاد می‌شود؛ پدر در آن کار دخالتی ندارد.» [۱]

« … از نظر تفکر اسطوره‌ای زاد و ولد صرفا فرآیندهایی طبیعی نیستند که تابع قواعدی ثابت و جهان‌شمول باشند بلکه آن‌ها اساسا وقایعی جادوی‌اند. عمل جفت‌گیری و عمل زایمان با یک‌دیگر به منزله علت و معلول مرتبط نمی‌شوند؛ آن دو، دو مرحله از یک رابطه علی شناخته نمی‌گردند، دو مرحله‌ای که فقط میانشان فاصله زمانی وجود دارد. در میان بومیان استرالیا، که به نظر می‌رسد شکل‌های اساسی توتمیسم را در خالص‌ترین وجهش حفظ کرده باشند، این اعتقاد رواج دارد که آبستنی با بعضی مکان‌ها، یعنی با مکان‌های توتمی که در آن‌جا روح‌های نیاکانشان به سر می‌برند، ارتباط دارد. هنگامی که زنی به این مکان‌ها قدم می‌گذارد، روح نیا وارد کالبد او می‌شود تا دوباره متولد شود …» [۲]


[۱] بنیان‌های اجتماعی ادیان ابتدایی - یوسف فضایی - انتشارات پویان - ۱۳۸۴ - صفحه‌های ۳۸۵ و ۳۸۶
[۲] اندیشه اسطوره‌ای - ارنست کاسیرر - ترجمه یدلله موقن - هرمس - ۱۳۷۸ - صفحه ۲۷۹


۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

آخرین قربانی

… و امروز طنین گریه‌ها و ناله‌های مادران و پدران‌مان را از پس مایاها می‌شنویم که بر جنازه‌ی عزیزانشان زار می‌زدند و با مناسک گوناگون از رقص و آواز به مرگ و خدایگانش اعتراض می‌کردند … بشر خدایان زیادی را به زیر کشید، اما تا امروز که خدای بی‌رحم مرگ را به بند آورده، از بنده‌‌گی بی‌ چون و چرای‌اش چاره‌ای نداشت. اینک انسان این زنده‌ی جاویدان به یاد تمامی اجدادش که قربانی این خدا شدند، مرگ را به عنوان آخرین قربانی خواهد کشت …

فرازی از یک سخنرانی در چند میلیون سال آینده

۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

حنیفان

«… از دوازده موردی که واژه حنیف در قرآن به کار رفته‌است، هشت مورد آن راجع به مذهب ابراهیم است و در نهمین مورد عبارتی اضافی هست که می‌گوید حنیف یعنی مشرک نبودن. این عبارت توضیحی ظاهرا نشان می‌دهد که حضرت محمد (ص) احساس می‌کرده‌است شنوندگانش برای دریافت معنای درست واژه نیاز به توضیح و تبیین دارند.
ارتباط نزدیک این واژه با ملت ابراهیم بسیار مهم است، زیرا ما می‌دانیم که وقتی حضرت محمد (ص) نظرش نسبت به یهودیان تغییر کرد، شروع به موعظه در باب مذهب ابراهیم کرد و اعلام داشت که در همان حالی که موسی پیامبر یهودیان و عیسی پیامبر مسیحیان است، نسبت خود وی و تعلیماتش به پیامبر و آیین کهن‌تری می‌رسد که مورد قبول مسیحیان و یهودیان هم بوده‌است و آن ملت ابراهیم است که اینک وی به بازآوری و تبلیغ آن در میان اعراب برخاسته است. بیشتر آیاتی که واژه حنیف در آن‌ها به‌کار رفته متعلق به این دوره است …
واژه‌نامه‌ها کاملا در توجیه این واژه سرگردان‌اند. طبیعتا می‌کوشند تا آن‌را مشتق از حنف به معنای میل و گرایش داشتن یا روی‌گردانیدن و دورشدن بدانند. گویند حنیف کژی و پیچیدگی طبیعی در پاست؛ از این رو، حنیف به معنای هر چیزی است که از معیار و راه راست منحرف شود، و نیز می‌توان گفت هر‌آنچه از راه کج و معیار نادرست به سوی راه راست و معیار درست میل کند …
وینکلر گمان می‌برد که حنیف یک واژه دخیل حبشی است، وگریم می‌خواهد که حنفا را با برخی از آیین‌های جنوب عربستان ارتباط دهد. اما واژه حبشی، واژه کاملا متأخری است که معنای آن مشرک است و به سختی می‌تواند منبع و منشأ واژه عربی باشد. هیچ دلیل و زمینه قانع‌کننده‌ای نیز برای پذیرش این تصور که حنیف از واژه عبری به معنای کفرآمیز و ناپاک گرفته شده‌است -آن‌چنان‌که دویچ گمان برده و اخیرا نیز هیرشفلد به دفاع از آن برخاسته است - وجود ندارد.
بیشترین احتمال، چنان که نولدکه نیز یادآور شده، آن است که واژه حنیف را از ریشه سریانی بدانیم که در آن زبان تداول عام داشته و به معنای مشرک به‌کار می‌رفته و ممکن است در میان اعراب پیش از اسلام، مسیحیان آن را به عنوان اصطلاحی رایج و معروف بر کسانی که نه بر دین یهود بودند و نه بر دین خودشان، اطلاق می‌کرده‌اند، و این معنا با شواهد احتمالی کاربرد واژه در پیش از اسلام نیز سازگار است …» [۱]

در سيره ابن هشام آمده است که قبل از دعوت اسلام : روزی قريش در نخلستانی نزديک طائف اجتماع کرده بودند و برای عُزّی که معبود بزرگ بنی ثقيف بود عيد گرفته بودند. چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يکديگر گفتند اين مردم راه باطل می‌روند و دين پدرشان ابراهيم را از دست داده‌اند. سپس بر مردم بانگ زدند : دينی غير از اين اختيار کنيد، چرا دور سنگی طواف می‌کنيد که نه می‌بيند و نه می‌شنود، نه سودی می‌تواند برساند و نه زيانی. اين چهار تن عبارت بودند از وَرَقَة‌بن نَوفل بن اسد، عُبَيد‌الله‌بن جَحش، عثمان‌بن‌الحُوَيرِث، زيدبن عَمرو بن نُفَيل. از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم درآمدند. راجع به شخص اخيرالذکر نمازی يا دعايی روايت کرده اند که می‌گفت: «لبّيک حقاً حقاً، تعبّداً ورقا عذت بما عاذبه ابراهيم اننی لک راغم مهما جشمنی فانی جاشم » [۲] و پس از آن سجده می‌کرد. [۳]

يکى از شخصيت‌هاى برجسته که به عنوان دانشمند و متفکر مسيحى مکه شناخته مى‌شد و اطلاعات وسيعى در مورد کتاب‌هاى آسمانى داشت «وَرَقَة‌بن نَوفل بن اسد» پسر عموى حضرت خديجه است که در بسيارى از متون، او را به عنوان عموى خديجه معرفى کرده‌اند … اين شخص مشاور خيرخواه و بسيار خوبى براى خديجه بود، و چنان‌که قبلا خاطر نشان شد و بعدا ذکر مى‌شود او نقش به سزايى در ازدواج خديجه با پيامبر و گرايش او به اسلام داشت. [۴]

و قريش به نوعى خاص عزى را تعظيم مى‌کردند، و از اين‌روست که زيد پسر عمرو پسر نفيل که در روزگار جاهلى به خدا پرستى گرويده و پرستش عزى و ديگر بتان را ترک گفته بود، مى‌گويد:

ترکت‌ اللات و العزى جميعا
کذلک يفعل الجلد الصبور
فلا العزى ادين و لا ابنتيها
و لا صنمى بنى غنم ازور
و لا هبلا ازور و کان ربا
لنا فى‌الدهر اذ حلمى صغير [۵] [۶]

ابن هشام مى‌گويد: زيد از مكه اخراج شد و مجبور به اقامت در کوه حرا شد. آن‌جا حضرت محمد (ص) نيز هر تابستان معتكف مى‌شد. در آنجا بود که با مذهب حنفا آشنا مى‌شود.[۷]

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] آرتور جفری - واژه‌های دخیل در قرآن - ترجمه فرىدون بدره‌ای - انتشارات توس - ویرایش اول، چاپ دوم، تابستان ۱۳۸۶ - صفحه‌های ۱۸۰ تا ۱۸۴
[۲] اجابت می‌کنم که به راستی حقی، نيايش می‌کنم تو را و به تو پناه می‌برم، به همان چيزی که ابراهيم پناه می‌جست، دور بودم از تو و هر چه کنی تو کنی
[۳] مقايسه کنيد با ذکر مستحب سجده واجب: «لا اله الا الله حقا حقا لا اله الا الله ايمانا و تصديقا لا اله الا الله عبودية و رقا سجدت لك يا رب تعبدا و رقا لا مستنكفا و لا مستكبرا بل انا عبد ذليل ضعيف خائف مستجير»
[۴] حضرت خديجه اسطوره ايثار و مقاومت - محمد محمدى اشتهاردى - انتشارات نبوى - ۱۳۷۷ - صفحه ۲۵
[۵] لات و عزى اين هر دو را وا گذاشتم، و چنين کند مرد دلاور و شکيبا. پس نه به عزى مى‌گروم، و نه به دو دخترش، و نه دو بت بنى غنم را زيارت مى‌کنم. و نه هبل را که روزگارى پروردگار ما بود، آن هنگام که عقلى اندک داشتم.
[۶] الاصنام - هشام بن محمد الکلبى - ترجمه محمد رضا جلالى نائينى، نشر نو، چاپ دوم ۱۳۶۴، صفحه ۱۱۸
[۷] توشيهيكو ايزوتسو، مفاهيم اخلاقى- دينى در قرآن مجيد، ص ٢٨

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

… ایمان‌گرایی - دنباله


بخش‌های پیشین

اعتقاد اسرائیلیانه به خدا، بس عمل‌گرایانه است. ابراهیم و یعقوب برای این به ال باور داشتند که به دردشان می‌خورد. آنان نمی‌نشستند بر سر هست و نیستش چانه بزنند. ال تجریدی فلسفی نبود. در جهان باستان، مانا امر بدیهی زندگی بود و یک خدا زمانی ارجمند می‌بود که می‌توانست مانا را هرچه کاراتر به آدمی منتقل کند. این عمل‌گرایی همواره در تاریخ خداشناسی خود رانشان داده است. مردم برای این برداشتی از خدا را قبول می‌کردند که دردی ازشان دوا می‌کرد، نه این‌که به لحاظ علمی یا فلسفی درست بود. [۱]

کانت بر فصلی از تاریخ فلسفه که در آن با استفاده از ادله و شواهد تجربی بر وجود خدا اقامه برهان می‌شد، مهر پایان زد و در کنار آن معتقد بود که ملزومات اراده اخلاقی آدمی می‌تواند به فرض وجود خدا و نیز جاودانگی انسان منتهی شود. این استنباط فلسفی یا علمی نیست که مبنای اعتقاد به وجود خداست، بلکه علایق اخلاقی انسانی که در پی سعادت خود است، می‌تواند به فرض وجود خدا بینجامد. مسیری که می‌تواند ما را به سوی قبول وجود خدا برساند اراده فعال آدمی است، نه پذیرش منفعلانه خداوند بر اساس براهین فلسفی.

معیارهای معنی‌داری را نمی‌توان بیرون دین یافت، زیرا آن‌ها را خود زبان دین به دست می‌دهد. الهیات می‌تواند به نحو موجه ادعا کند که نشان می‌دهد در دین چه چیزی معنادار است، تنها در آن ‌صورت که رابطه درونی‌ای با زبان دین داشته باشد. فلسفه نیز می‌تواند چنین ادعایی داشته باشد تنها اگر بتواند مفاهیم دینی را در زمینه‌ای که آن‌ها معنای خود را در آن‌ به دست می‌آورند، بررسی کند …

دین تفسیری از امور آن‌گونه که هستند، نیست، بلکه تعیین می‌کند که امور برای فرد مؤمن چگونه‌اند. یک ملحد و یک ولی خداوند جهان واحد را به انحای گوناگون تفسیر نمی‌کنند. بلکه آن‌ها جهان‌های متفاوتی را می‌بینند. [در این مورد peter winch می‌نویسد:]

نمی‌توانیم بگوییم … که مسایل فلسفی ناشی از زبان هستند و نه جهان، زیرا در بحث فلسفی از زبان ما در واقع داریم درباره آن‌چه که به جهان متعلق است بحث می‌کنیم. ایده ما از آن‌چه به قلمرو واقعیت متعلق است در قالب زبانی که به کار می‌گیریم به ما داده می‌شود. مفاهیمی که داریم نوع تجربه‌ای را که از جهان داریم تعیین می‌کنند. (لازم است این توضیح واضحات را به خود یادآوری کنیم که وقتی از جهان سخن می‌گوییم در واقع داریم درباره مقصودمان از تعبیر «جهان» سخن می‌گوییم) راهی برای بیرون رفتن از مفاهیمی که در قالب آن‌ها در باره جهان سخن می‌گوییم نیست … جهان برای ما همان است که از راه مفاهیم به ما عرضه می‌شود. این بدان معنا نیست که مفاهیم ما نمی‌توانند عوض شوند، اما وقتی که تغییر یابند، تصور ما از جهان نیز تغییر یافته است. [۲]

____________________________

[۱] خداشناسی از ابراهیم تا کنون - کردن آمسترانگ - ترجمه محسن سپهر - نشر مرکز - چاپ سوم - بهار ۱۳۸۵ - صفحه‌های ۲۵ و ۲۶
[۲] جان هیک و ناواقع‌گرایی دینی - سید امیر اکرمی - ماهنامه مدرسه شماره دوم.

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

جنگ، غرب‌زدگی و ایمان‌گروی - ادامه


بخش سوم
بخش دوم
بخش اول

«شاید برهان برای وجود خداوند چیزی باشد که یک شخص بتواند با آن فردی را متقاعد به وجود خداوند کند. آن‌چه که متدینان - کسانی که چنین برهان‌هایی را فراهم می‌آورده‌اند - در صدد انجام آن بوده‌اند آن بوده‌است که به باور خود تحلیل و پایه‌ای قابل فهم عطا کنند. اما من فکر می‌کنم که به رغم این مسأله خود آنان هرگز از طریق نتیجه چنین برهان‌هایی به اعتقاد دست نیافته‌اند. شاید کسی بتواند فردی را از طریق پرورشی خاص، از طریق شکل بخشیدن به زندگی او در راهی خاص، به وجود خداوند متقاعد کند.» [۱]

«مدلول کلام فوق این نیست که مدعیات و آموزه‌های دینی لزوما کاذبند و محتوای صدقی ندارند. بلکه تمام سخن بر سر این است که مؤلفه‌هایی نظیر صدق و توجیه در معنایی که مد نظر عموم فلاسفه و متکلمان است، در این میان جایی ندارد … بازی زبانی دین، متکفل بررسی صدق و کذب و حجیت معرفت شناسی مدعیات دینی در معنای متعارف فلسفی و کلامی نیست … بازی زبانی دین به نسبت وثیق میان باور و عمل اشاره می‌کند و در عین حال بر ممارست و ورزیدن تأکید می‌کند …» [۲]

پیش از این هم دیده‌بودیم که ویتگنشتاین متقدم روایتی از نظریه مطابقت صدق را در تراکتاتوس می‌پروراند، اما ویتگنشتاین متأخر، همانند رمزی نظریه زاید بودن صدق را پیش می‌نهد، به این معنا که «صدق» مفهوم زایدی است و محمولی است که می‌تواند از گزاره حذف گردد، بی‌آن‌که در معنای گزاره خللی ایجاد شود. گفتن این‌که P صادق است معادل گفتن P است. واضح است که این تفسیر قرابتی با گفته ارسطو در باب صدق دارد:

«در مورد آن‌چه هست، گفتن این‌که نیست، یا در مورد آن‌چه نیست، گفتن این‌که هست، کاذب خواهد بود؛ در حالی که در مورد آن‌چه هست، گفتن این‌که هست یا در مورد آن‌چه نسیت، گفتن این‌که نیست، صادق است»

این دیدگاه کلاسیک در مورد «صدق» با پس‌لرزه‌های انقلاب کوپرنیکی کانت در معرفت‌شناسی - که به مرکز شدن سوژه شناسا به جای ابژه شناختنی انجامید - کنار گذاشته شد. ایدئالیسم قرن ۱۹ با حذف کامل جهان شناختنی، منطق را به روان‌شناسی فروکاست (روان‌شناسی‌گرایی)
فرگه در چنین فضایی به ساختن دستگاه نشانه‌ای می‌پردازد که خصلت عینی داشته و مستقل از ذهن و روان باشد. وی بر خلاف ایدئالیست‌هایی هم‌چون برادلی، که معتقد بودند حکم، یک کنش و کاری است که ذهن انجام می‌دهد، بر این است که حکم کردن امری عینی و مستقل از ذهن‌ اندیشمندان است. او حکم را از کنش روانی «بیان کردن» به «نشانه اظهار» تبدیل می‌کند … نشانه‌ای که با آن دیگر از مقوله‌ای ذهنی سخن نمی‌گوییم، بلکه به امری عینی در درون دستگاه نشانی‌مان اشاره می‌کنیم … نمادی که جزء سازنده همه گزاره‌ها و حکم‌ها است و بدون آن، حکم هیچ نخواهد بود مگر در هم بافته صرفی از تصوری که نویسنده هیچ نمی‌گوید آن را صادق می‌داند یا نه … این نشانه معنایی هم دارد که فرگه آن‌را چنین می‌داند: «یک واقعیت است»
فرگه با این تعبیر و از طریق مفهوم «واقعیت» نماد حکم را به مفهوم «صدق» پیوند می‌زند. از این‌رو حکم از دید فرگه دارای محمولی است به نام صدق. راسل نیز - و به پیروی از این‌دو ویتگنشتاین متقدم نیز - گزاره و حکم را هم‌بسته صدق معرفی می‌کند. (البته تفسیرهایی از ویتگنشتاین متقدم هم هست که نظریه زاید بودن را به جای مطابقت به آن نسبت می‌دهند)

در این‌جا اجازه دهید به دیگر نظریه‌های مطرح صدق نیز اشاره‌ای داشته باشم، به خصوص که روح گالیله را هم‌چنان بلاتکلیف رها کرده‌ایم. ادامه آن بحث نیز به معیارهای صدق بستگی دارد:

در نظریه‌های هماهنگی، صدق عبارت است از روابط هماهنگ بین مجموعه‌ای از باورها. این نظریه‌ها از جانب ایدئالیست‌هایی چون برادلی و نیز بعضی پوزیتیوست‌های مخالف ایدئالیست مانند نویرات مطرح شده است. اخیرا رشر و داور نیز به دفاع از آن پرداخته‌اند.

در نظریه‌های مطابقت، صدق یک قضیه عبارت از روابط آن با سایر قضیه‌ها نیست، بلکه عبارت است از رابطه آن با جهان؛ یعنی مطابقت آن با واقعیت‌ها. نظریه‌هایی از این قبیل مورد اعتقاد راسل و ویتگنشتاین در دوره طرفداری آن‌ها از اتمیسم‌ منطقی بود. آستین در ۱۹۵۰ تفسیر جدیدی از نظریه مطابقت ارایه داده‌است.

نظریه پراگماتیستی صدق که در آثار پرس و دیوی و جیمز پرورانده شد، هم با نظریه مطابقت و هم با نظریه هماهنگی شباهت‌هایی دارد؛ بدین‌گونه که این نظریه مجاز می‌داند که صدق یک باور، از مطابقت آن با واقعیت اخذ شود؛ اما هم‌چنین بر این تأکید دارد که آن صدق، در پابرجایی باورهایی که در معرض آزمون تجربی قرار گرفته‌اند، یعنی در هماهنگ بودن آن‌ها با سایر باورهایی که در معرض آزمون تجربی قرار گرفته‌اند، یعنی در هماهنگ بودن آن‌ها با سایر باورها، تجلی می‌یابد. تفسیری که دامت از صدق ارایه می‌دهد نیز به نوبه خود، قرابت زیادی با این دیدگاه دارد.

تارسکی در طراحی نظریه سمانتیکی خود می‌گوید هدفش توضیح معنای صدقی است که در گفته ارسطو عرضه می‌شود. در این تفسیر، صدق در قالب نسبت سمانتیکی «تحقق» تعریف می‌شود که نسبتی بین جمله‌های باز (مانند «x>y») و اشیای غیر زبانی (مانند اعداد 5 و 6) است. نظریه صدقی که اخیرا از جانب کریپکی مطرح شده است گونه دیگری از نظریه تارسکی است … تفسیر پوپر از صدق و نظریه وی در مورد مشابهت یا نزدیکی به صدق، بر نظریه تارسکی استوار است؛ نظریه‌ای که به عقیده پوپر تفسیر دقیق‌تری از همان نظریه سنتی مطابقت است. نظریه زاید بودن صدق رمزی نیز قرابت‌هایی با بعضی جنبه‌های نظریه تارسکی دارد. [۳]

به دلیل اهمیت نظریه صدق تارسکی در فرصت‌های بعدی به معرفی بیش‌تر این نظریه خواهم پرداخت.

____________________

[۱] ویتگنشتاین به نقل از رضا اکبری: «از بازی زبانی تا باور ایمانی، از تراکتاتوس تا درباره یقین» در مجموعه مقالات فلسفه ویتگنشتاین به کوشش نارسیس قربانی، انتشارات مهرنیوشا، ۱۳۸۲ صفحه ۱۸۵

[۲] سکوت و معنا - سروش دباغ - مؤسسه صراط - ۱۳۸۶، صفحه ۱۵۰

[۳] بخش «صدق» برگرفته از «نظریه‌های صدق» - فلسفه منطق - سوزان هاک، ترجمه محمد علی حجتی - انتشارات طه - ۱۳۸۲

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

جنگ، غرب‌زدگی و ایمان‌گروی - ادامه


بخش دوم
بخش اول

کارل بوهلر سه کارکرد مهم برای زبان برمی‌شمرد:

۱- کارکرد بیانی به عنوان نشانه‌هایی از شرایط درونی موجود زنده:

یک حیوان ممکن است حال خود را با بعضی صداها یاحرکت‌هایی بیان کند که در چهره یا دم خود ایجاد می‌کند؛ حتا اگر حیوان دیگری آن‌جا نباشد تا به این حرکت‌ها واکنش نشان دهد. اما اگر باشد و واکنش نشان دهد، این حرکت‌های بیانی به سیگنال تبدیل می‌شوند:

۲- کارکرد اعلامی:
احتمالا یک کارکرد علامتی است و اگر متقابل باشد، به ارتباط بین حیوان‌ها تعبیر می‌شود.

۳- کارکرد بازنمایی که به طور مشخص ویژه انسان است و شامل گزاره‌هایی برای توصیف یا بازنمایی واقعیت‌هاست. آن‌چه برای زبان انسان جنبه تعیین‌کننده دارد این است که می‌تواند واقعیت‌ها را توصیف کند و این‌که چنان گزاره‌های توصیفی ممکن است درست یا غلط باشند.

بوهلر معتقد است که کارکرد عالی‌تر همیشه با کارکرد پایین‌تر همراه است.

پوپر وظیفه چهارمی را هم برای زبان قایل است:

۴- کارکرد برهانی که مستلزم پیش‌فرض کارکرد توصیفی است: برهان‌ها درباره توصیف‌ها صورت می‌گیرد و به انتقاد توصیف‌ها از دیدگاه اندیشه‌های تنظیمی حقیقت می‌پردازد.

در واقع این کارکرد‌های بالاتر زبان هستند که با حذف اندیشه‌ی خطا از حذف حامل خطا پیش‌گیری می‌کنند. جنگ به سادگی عقب‌گرد در روند تکامل است و ریشه‌ی‌ آن ناکارا دانستن زبان است، این‌که معتقد باشیم ترجمه بین دو زبان - دو نظریه - گاه غیر ممکن است. این‌که بگوییم ملحدان زبان مؤمنان را نمی‌فهمند.

ادامه دارد …